تبليغاتX
الفبا

برای اشک هایت آغوش نمی خواهی؟             

                                    

من ایستاده ام

بالا

بلند

شاید صدایم کنی

 

آخر دست خالی که نمی شود

 

به جنگ کدام درد این روزهای مان کمان گشوده ای؟

تنها...

بدون من...

رسم بازی ما که اینطوری نبود...

روز اول قولت دیگرگونه بود و قالت بوی هزار گزمه دو تا دو تا می داد 

حالا مرا به هر بادی که از راه برسد، بر باد می دهی و به همین راحتی برو؟

برو و خوشبخت شو که من یاد نگرفته ام سعادت را از این بازارهای مکاره همه چیز بفروش بدزدم و تاج سرت کنم؟

نخیر آقای من .... اینطوری ها هم نمی شود ...

من نیامدم که وسوسه هزار دوستت دارم را به سراپایم بپوشانی

و مزمزه تمام عاشقانه ها را زیر زبانم بچکانی

و بعد...

یک عمر بدون تو و طعم ناب بوسه هایت میان عروسک و تور و طلا غلت های جانانه بزنم و عربده بکشم که آه چه بوی غریبی می دهد خوشبختی....

 

می بینی؟

کار ما هم

میان نشئه بازی چشمهایت

به هذیان کشیده است

 

از خواستن و زیاد خواستنت که نترسیدم

بیا و این یک بار را کلی منت سر ما بگذار و

از خواستن و زیاد خواستنم نترس

از: ندا. م

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:59  توسط ندا میری | 

من تشنه شنیدن آن نوای پر خواهشم

وگرنه نگاه خیره تو

که ترجمان نمی خواهد

 

بگو

باز هم بگو

آن دوستت دارمی را

که اینگونه بی تابم می کند

 

لرزیدن ناگهانی لبهایت

و صدایی که اوج و فرود اش

تمام اندامهای مرا می نوازد

 

ته نی نی چشمهایت

مردی نشسته است

که خستگی اش را

می شناسم

از اهالی همین حوالی ست

با غربتی که

کسی نه دیده است و نه دیدن اش را تاب می آورد

 

مرا می کاوی

و من در طی این جستجوی دلچسب ویرانگر

بارها

زیستن را از سر گرفته ام

 

آغاز تمام عاشقانه های زمین

اینگونه بی بهانه

اینگونه بداهه بود

و من

حرام شان کردم؟

از: ندا. م

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 2:53  توسط ندا میری | 

در یک جمع دوستانه نشسته بودیم که البته بهانه اش کار بود و برنامه ریزی و پیشنهاد و انتقاد. شوخی و خنده هم که حسابی در جریان بود (که اگر نباشد باید به کارمان و راه مان و جمع مان و از همه مهمتر خودمان شک کنیم) یکی از حاضرین دائما نگران این بود که بازخورد های ناشی از این راه و رویه ای که پیش گرفته ایم، چگونه خواهند بود و مبادا کسی از راه برسد و مویی از این ماستی که زده ایم بیرون بکشد و خلاصه اینکه تمام دغدغه اش شده بود تایید آدمهای دور و نزدیک. استرس عجیب و غریبی را به فضا منتقل می کرد و تمام جمع کم کم داشت یادشان می رفت که اصلا چرا جمع شده ایم و چه کار می خواهیم بکنیم و ته ته این ماجرا آیا اصلا دنبال این هستیم که یک عده کثیری برایمان کف بکشند؟ که هنوز قدم اول را برنداشته نگران بسامد سوت این و آن شده ایم؟

کل نکته اینجاست که اصلا چرا اینهمه از قضاوت های دیگران در باب نگاه مان و عمل مان می ترسیم؟ پریشان و مضطرب می شویم؟ آن هم در حالی که تمام روز در حال حرکتیم و جستجو و کشف و شهود و حتی ثانیه ای هم از یادمان نمی رود که شاید جنبشی در این جهان بزرگ وابسته به حضور کوچک ما باشد.

وقتی نه از دویدن می ایستیم و نه از زمین خوردن می ترسیم، جدا میزان اهمیت قضاوت دیگران چقدر است؟ آن هم وقتی که این دیگران، آنانی باشند که تنها نشسته اند و نگاه می کنند و پوزخند می زنند. وقتی کار می کنیم، وقتی از ساختن لحظه ای باز نمی ایستیم، به قطع در معرض خشم و قهر و غضب تمام آنانی هستیم که توقف و سکون پیشه کرده اند. آنها که زمین خورده اند و بلند شدن را تجربه نکرده اند. شاید به خطا برویم، اما همین رفتن مدام و لحظه ای نایستادن کجا و یک گوشه ای نشستن و دیگران را به داوری کشاندن کجا؟ کدام بیشتر می ارزد؟ کدام دسته وقتشان را ارزان تر فروخته اند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:19  توسط ندا میری | 

 

یک فیلم کوتاه دیدم که یک برادری به برادرش تقدیم کرده بود. حالا که فکر می کنم می بینم اگر کسی از این چیزها به من تقدیم کند، احتمالا نسخه موتم را پیچیده است. (از سر ذوق مرگی!) از بس که خوب بود و سر حال و کلی جهان بینی و نگاه شاهکار پشت همین 3 دقیقه که خیلی هم مدت کوتاهی است، خوابیده بود.

دست این دوست خوب ندیده درد نکند که فعلا حتی با گذشت چیزی حدود دوازده ساعت، همچنان با آن دوتا پا، من هم دارم می رقصم. بیخیال تمام ماجراهایی که دور و برمان می گذرند.

ماجرا از این قرار است که یک آدمی هست که یک شلوار گل و گشاد کرم پوشیده و شما در کادر فقط جفت پا های اش را می بینید و اصلا نکته همین جاست. یعنی همین چیزهایی که باهاشون راه می رویم، می رقصیم، می دویم، جفتک می زنیم، می پریم، می خوریم زمین، بلند می شویم، می توانیم برویم بهشت، می توانیم فرار کنیم از بهشت. زمینه تصویر هم پرچین های چوبی است که به فاصله های منظم فلش های بزرگ، مشخص و مشکی رنگی، روی اش نقش بسته است. این آدم سرخوش ماجرا (یا همان پاهایی که سرخوشی همین آدمه را حسابی منتقل می کنند) دقیقا بر عکس جهت فلش ها در حال دویدن و رقصیدن و ورجه زدن است. حتی وقتی جهت ایستادن اش با فلش ها یکی است، دنده عقب می رود. (مطمئنم اگر تصویر صورتش را هم داشتیم، از گشادی لبخندش دیوانه می شدیم. هر چند احتمالا ته ته چشمهای اش آن گیجی حاصل از یک آگاهی سراسر غربت در انتظارمان بود). کلی آدم رنگارنگ هم گهگداری توی زمینه هستند که ما بازهم فقط نیم تنه شان را می بینیم و هرکدام شان مشغول یک کاری هستند و ویژگی مشترک همه شان این است که ایستاده اند. و ما همراه همان پاهای سرحال ردشان می کنیم و نیم نگاهی (گاهی) خرجشان می کنیم. اینقدر سرحال می رود که دلمان می خواهد با ریتم حرکاتش بلند شویم و همچنان که هدبنگ می زنیم دور اتاق بچرخیم. تا ته خط و آخرین فلش که تنها فرق اش با بقیه این است که روی اش نوشته (به سوی بهشت). این ماجرای ماست. نمی دانم می داند و بر عکس می رود (حدس می زنم که می داند، اصلا دلیل سرخوشی اش همین است) یا نمی داند و گیر بازی هستی افتاده که ته خط تازه می فهمد چه کار کرده. اصل ماجرا البته اینجاست که کلا سر خط و ته خط اش از همان اول ماجرا به قاعده نیست.

می بینید؟ اینهم از زندگی ....

تمام جاده های دنیا همان اول کار مشخص می کنند که به کجا می رسند. به دو زبان حداقل! و ما هم راهمان را انتخاب می کنیم و می رویم و می رسیم به همانجایی که فکر می کردیم.

زندگی چیزی بیشتر از یک راه نرفته نیست. که قرار است برویم و همان اول کار هم یک سری اطلاعات گیرم به درد بخور هم به ما می دهد و .... اما حتی نمی دانیم این طرفی و یا آن طرفی؟ هیچ وقت هم نمی فهمیم.

مساله اصلا این نیست که کدام راه به بهشت ختم می شود وقتی بهشت من و تو یکی نیست. به انتها هم که می رسیم تکلیف مان معلوم نیست که راه آمده را درست آمده ایم یا نه... اصلا درست و غلط اش یعنی چه؟

دقت که می کنی اوج خواسته های همه، یکی است. رستگاری ... خوشبختی ... بهشت! بی خیال اینکه واژه اش کدام است ... فقط نکته این است که همه زندگی را خرج چیزی کرده ایم و می کنیم که حتی نمی دانیم چی هست؟ جنس اش چی است؟ اگه خوب یا بد، اصلا با ما جور هست؟ بد نیست که بگذریم و به همین اسباب بازی های کهنه تاریخی بخندیم. آن سرحالی جاودانه و پویایی مدام آن جفت پایی که اتفاقا از بهشت می گریزد، وسوسه تان نمی کند به تمام بهشت ها و وعده های رستگاری پشت کنید؟ صادقانه! کسی صدای ما را نمی شنود. فقط توی دل خودمان! نکته این است که این آدمها خودشان بهشت اند. بهشت را یافته اند. بدون فلش! بی نشانه!

سیب نخورده ایم! و گریزان می رویم. شاید هم جایی بی آنکه فهمیده باشیم اسانس همان سیب اساطیری را لابه لای این آت و آشغال های غذای سریع! به خوردمان داده اند. دوره اسانس هاست دیگر!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:20  توسط ندا میری | 

برای نوشتن از بامداد بزرگ، بهترین کاری که می توان کرد همان تورق نگاشته های خود اوست... مرثیه ای که شاملو برای عروج فروغ عزیز نوشت و هنوز هم بهترین یادبودی است که در دفترچه خاطراتمان برای عزیزان رفته خودنمایی می کند. زنده باد بلند ترین صدای معاصر ایران ... پیامبر واژه ها و کلماتی که هرگز اینگونه دلپذیر مجموع نشدند ...... 

مرثیه

به جست و جوی تو
بر درگاهِ کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو

و ما همچنان
 
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:0  توسط ندا میری | 

بوی تن ات می وزد

و خاکستر جان مرا به رقص وا می دارد

در کوچه های بی حوصلگی

 

لب که می گشایی

باغ بارانی اندوهم

لذت شکوفایی را مکرر می کند

و داغ بوسه های تو

بر سر انگشت تمام خوابهایم

خودنمایی می کند

 

تو را خواسته ام

به تکرار

و آمدن ات را تمهیدی نکرده ام

 

تنها

بیا

تنهای تنها

بیا

 

این بستر مهیا

حضور تورا نفس می کشد

دمادم

آن چشمهای سراسر عطش را

راز آتش اش با من

بسوزانم

بسوزانم

دیگر زمهریر انزوا را تاب ندارم.

                                    از: ندا. م

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:5  توسط ندا میری | 

A man sat alone. Drenched deep in sadness, and all the animals drew near to him and said: "we do not like to see you so sad. Ask us for whatever you wish and you shall have it."

 

The man said: "I want to have good sight."

The vulture replied: "you shall have mine."

 

The man said: "I want to be strong."

The jaguar said: "you shall be strong like me."

 

Then the man said: "I long to know the secrets of the earth."

The serpent replied: "I will show them to you"

 

And so it went with all animals, and when the man had all the gifts that they could give, he left.

 

Then the owl said to the other animals:" now the man knows much and is able to do many things. Suddenly I am afraid."

The deer said: "the man has all that he needs. Now his sadness will stop?"

But the owl replied: "no. I saw a hole in the man, deep like a hunger, he will never fill. It's what makes him sad and what makes him want. He will go on taking and taking until one day the world will say: "I am no more and I have nothing to give."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:22  توسط ندا میری | 

قاف

حرف آخر عشق است

آنجا که نام کوچک من

 آغاز می شود ....

 

از: زنده یاد قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:57  توسط ندا میری | 

 

بوی گل مریم امانم نمی دهد. کلید که می اندازم، بوی بهشت می زند و حتی امروز هم این عطر حضور پر برکت توست که این تاریکخانه را بشارت روشنایی می دهد.

غم بزرگ، صبوری بزرگ می خواهد و بزرگترین میراث تو، شکیبایی توست که امروز تمام زوایای خانه ات را پرکرده است و این اندوه جانکاه که حتی ثانیه ای فروکش نمی کند، در برابر لبخند شکوهمند تو می شکند. می خندی ... به این تلاش بی وقفه و باد صدای قهقهه های بلندت را در فضای مکرر زندگی می تاباند.

مادر؟؟؟ نه! تمام زندگیم ... رفیق، شفیق، حبیب، عزیز، امین ... سنگ صبور من ... سنگ صبور همه. بی شک نیمی از جهان خالی شده ... هرچه هست از توست و هرچه نیست از کمکاری من است.

"رفیق خوب روزها ... همیشه ماندگار من ... همیشه در هنوز ها ...."

این کوچه ها بوی جنازه نمی دهند ... تنها بوی جاری زندگی است ... بوی عشق ... شمیم طراوت مدام توست که دمادم افزون است.

اینکه من ایستاده ام اینسان صبور و اینگونه آرامم، تنها به حرمت نفسهای مقدسی است که در صعب ترین و غمگین ترین لحظه های حیات، تو به کالبد بی جان و دلمرده زیستن دمیده ای.

چگونه می توان به سوگ کسی نشست که هر دم شهد شادمانی را به رگ و پی وجودمان چکانده؟

وای که کلمه با تمام عظمتش در برابر تو چقدر بی رنگ است، چقدر ناتوان. از تو نوشتن نه کار من است، نه در توان قلم و نه هیچ کاغذی شکوه بلند زیستن بی تکرار تورا تاب می آورد. آنچه مانده تنها حسرتی است ... رفتن مادرم نه. حسرت از دست رفتن کسی که در میان هیاهو و جنجال اینهمه صورتک بی رنگ و بو به احیای انسان برخاسته بود.

از درد نترسیدیم، باهم. از اندوه، از گریه، از فاجعه حتی ... نترسیدیم، باهم. و من از تنهایی و این فقدان موحش نمی ترسم. این روزها آنقدر لبخند قلابی زده ام، آنقدر آغوش به دلداری دیگران گشوده ام... بغض فروخورده دارم .. "حریص امن آغوشم" و گره گشای تمام بغضهای بی تابم ... آرمیده است.

تمام دنیا!

آب من! باد من! خاک من! آتش من! .... محرم و مرهم من!

گریستن و بی تابی در پرواز تو و ترسیدن از نبودنت، رسوایی من است و من چه بی شرمم اگر به حضور جاودانه ات در این سرای ماتم زده، حتی شک کرده باشم. در این خانه نه بوی مرده می آید و نه بیرق عزا سر برآورده. شکوه نام تورا دوره می کنیم ...

هیچ چیز تغییر نکرده است و تو هنوز هم همان شاخه گل نازک مینایی که با تمام ظرافتش، جهان را بر دوش می کشد... شمارش این ثانیه های لعنتی... بازگشت تو؟ بی معناست ... تو با منی ... همیشه ... همه جا...

آن تبسم شیرین آخرین روزها  ... درد می پیچید، عطش امان نمی داد و آغوش امنت گشوده تر از همیشه بود.

چگونه می توانم جامه عزای تو را بپوشم وقتی حتی مرگ هم توان شکستن آن لبخند فاخر را نداشت. تنها می گذری و در جای جای خانه بوی یاس می پیچد.

 

"بزرگ بود و از اهالی امروز بود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد.

و دستهاش هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم."

 

***

 

اندوه؟ حتی شک نکنید. این غم آنقدر مقدس است که با جان و دل پذیرایی اش باید ...

حزن نبودن آنکه به بلندای تمام خاطره هاست و این احساس هیچ بدلی ندارد، هیچ جانشینی. بلندترین و عمیق ترین احساسی ست که در سراسر عمر لمسش می کنیم.

برای به وجد آمدنم، یاد آوری پلک زدنهای او کافی است. چقدر با طمانینه و آرام دقایق سرسخت زندگی را به جلالت صبوری اش آراست.

من شادمانه تر از این لحظه نزیسته ام. صیقل خوردن مدام است. این آخرین تیشه های اوست که بر وجودم می خورد و تمام نقطه های اضافی را می تراشد و پیکره ای می سازد که شاید روزی بتواند وامدار نام او باشد. او که به حق شایسته ترین وامدار نام آدمیت بود.

گلدانهای خانه مان سرشار از گل و مهربانی دوستان است که هریک به راهی و سویه ای به پر کردن جای خالی اش عزم کرده اند. این دستهای نوازش که سرشار از عطر علاقه است و بازهم تمام پنجره ها خالی است. این جای اوست تا ابد، تا همیشه.

مادرم! عزیزم! رفیقم!

تو را به گونه بتی پرستیده ام که هیچ ابراهیمی توان فرو ریختنش را نداشت.

از تو آموخته ام ... تحمل و صبر و شکیبایی را ...  از تو آموخته ام "خندیدن به وسعت دل و گریستن از سویدای جان" را. عشق را با تو آموخته ام ... از تو آموخته ام.... نشکستن را حتی در شکستن تو!

باد و بماناد سایه پر مهرت تا جاودان جاویدان بر سر در خانه کوچکی که تو از عشق و صبوری و آرامشت ساخته ای.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:59  توسط ندا میری | 

هوس پر کشیدن تا عمق مبارک چشمانت

و لمس انحنای پر شکوه نفسهایت

در بستر پر باران تغزل

 

تمام حوصله های جهان را در کوله پشتی هزار دوستت دارم هم که میهمانم کنی

تاب این فاصله های ناپیمودنی را نمی آورم .

 

من، تنها تکیده ترین قلب زمین را به ارث برده ام

 

دست هایت را هم که بگشایی

ارمغانی بیش از اینهمه خستگی ندارمت

 

آنسوی آبهای نیلگون

کسی فراتر از تمام این داستانها

چشمهایش را به جاده های بی بازگشت دوخته

و سهمی از من را به انتظار نشسته است .

 

از هم می گذریم

و در این عبور خاموش

نشانی از سخاوت من نیست

نشانی از بزرگی تو نیز هم .

این ساعت از آن ما نیست

و او که کلاف پیچیده این روز ها را می بافد

این دم را به نام من

به نام تو

گره نزده .

 

به بهای دروغی بلند

و به هزار بهانه نا بخشودنی

در تکرر نا مکرر این روزها

فقط و فقط آن نگاه سراسر هوس را یادگار برده ام

شهوت آغوش تو

چیزی شبیه امن ترین نقطه زندگی ام .

 

میهمانی خلاء در پیش است و

من پیچیده در حریر و دیبا

موهایم را به باد سپرده ام

این چشمهای سیاه از مداد و سرمه

را به اشک می سپارم

و کفشهای سیندرلا

که تنها، رویایی از کودکی ها ست .

شاهزاده ای نیست .

حتی اگر تمام ساعتها بایستند و به 12 نرسند،

تنهایی ام میهمانی در خور ندارد.

دیگر حتی جادو هم کدو ها را کالسکه نمی کند.

از: ندا. م

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:32  توسط ندا میری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
داوری آن سوی در نشسته است
بی ردای شوم قاضیان
ذاتش درایت و انصاف
هیات اش زمان
و خاطره ات تا جاودان جاویدان
در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد

نوشته های پیشین
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
خلوتکده
یادداشت هایی از دیگران
من و جشنواره و علی سنتوری
فقط غر می زنم!
پیوندها
احمد شاملو - 1
احمد شاملو - 2
فروغ فرخزاد
آوای آزاد
اعتماد
تحریر
... و تهران خواب بود!
جایی دنبالم نگرد...
دازاین
پای پیاده
فتو گرافیک
21 گرم
سینمای ایران
شعر و ادب
تجسم کن، دگرگون کن، الهام بخش
سینمای ایران و جهان
روزنوشت های امیر قادری
ساتیار امامی
کادر ... فوکوس ... شاتر (فوتوبلاگ من)
نیروانا
زاینده رود
شبیه تو
کافه تیتر
روزنوشت های شادی طلوعی
روزنوشت های وحید قادری
روزنوشت های آرزو فراهانی
روزنوشت های نیما حسنی نسب
روزنوشت های نوید غضنفری
میعاد در لجن
مهر هفتم
شیدایان
کولی ها، کنار آتش (لیلی نیکو نظر)
لانگ شات
بهاره رهنما
خسرو نقیبی
ماه کولی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان