![]() |
![]() |
|
|
خسته تر از آنم که راه های پیش رو را تجربه کنم و تمام پلهای پشت سر که شکسته اند ...... ایستاده ام بر فراز هزاران شاید گریزی نیست از این عقربه ها که بر مدار تکرار می چرخند و این همه بی حوصلگی را مکرر می کنند نطفه باران هزار سوالم آبستن هزار تردید نه سال هم که بگذرد تا مرز انفجار می روم هیچ زایشی نیست ..... و اگر هم باشد اینهمه کودک معلول، عقب مانده، بی نام ..... حرامزاده شاید .... لیز می خورم زمین خیس است .... و هیچ امیدی به سقط اینهمه جنین ندارم..... از: ندا. م
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:41 توسط ندا میری |
|
|
خیلی ها می گن "سنتوری" فیلم خوبی نیست .... حق دارن .... "سنتوری" اصلا" فیلم نیست... قصه و شعر و موسیقی هم نیست .... خیلی فراتر از این حرفهاست که بیاریمش توی این قالبها و بعدش مثل بچه های لجباز بخواهیم نقدش کنیم، همانطوری که "پاداش سکوت"، "روز سوم"، "مینای شهر خاموش" و ...... را. بیشتر آدمها می ترسن از اینکه خودشون باشن و تاوان این خود بودن را بدن... قالب هایی رو که خانواده، کوچه، شهر، ... اجتماع .... براشون بریده می پوشن و توی آینه های کوبیده رو دیوار با خودشون حال می کنن، این آدمها وقتی می بینن می خوای خودت باشی، و داری خودتو می کشی که خودت باشی ... دنیا براشون می شه شبیه زندون .... خیلی ها نمی تونن "سنتوری" را دوست داشته باشن، چون هیچوقت نفهمیدن چطوری خودشون و رویاهاشونو دوست داشته باشن .... " سنتوری" برای این آدمها مثل مجازات تمام لحظه هاییه که مفت پریدند ... باید با دل "سنتوری" را دید .... یادمون باشه چشم دل خیلی ها از کار افتاده ... این روزها همه دنبال زرق و برقن.... دروغ و ریا و افه های مزخرف و شوخی های دستمالی شده کوچه خیابونا خیلی خیلی خوب جواب می ده .... "سنتوری" رو دیدن و دوست داشتن ... باور کنیم کار هرکسی نیست .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 23:33 توسط ندا میری |
|
|
و این نوشته که کمی گیج است تحت تاثیر لحظه های بلند "سیما" ست، برای تمام مادرانی که عشق همه چیزشان را ربوده است..... دیشب مادری را دیده ام میان خواب و بیداری که دستهایش چروکیده بود و البته گوشه چشمهایش هر روز هزاران مادر را می بینم که دستهایشان چروکیده است و البته گوشه چشمهایشان با من اما ارزوی هیچ کودکی نیست و البته ظرفیت اینهمه عشق بی چون و چرا تورا به گونه بتی پرستیده ام که هیچ ابراهیمی توان فروریختنش را نداشت ..... از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:19 توسط ندا میری |
|
|
"بهرام رادان" رفت روی سن ... تشویق .. هیاهو ... شور ... شوق .... این سیمرغ چسبید ... هرچند که زیاد مهم نیست ... می دانی چی مهمه؟ .... این که "علی سنتوری" رو یک مدت، هرچند کوتاه نفس بکشی .... وای خدای من چقدر دارم حسودی می کنم .... 100 دقیقه با "علی سنتوری" بودم و الان .... باور کن داغون شدم ... از ته ته ... یک چیزایی از بیخ و بن وجودم لرزید .... خیلی وقت پیش بود ... "شور عشق" .... و من که کلی غر زدم و بد وبیراه گفتم ... "کی این بچه خوشگل ها رو می آره تو سینما ؟ ذائقه مردم خراب می شه...." زمستان آقای "رادان" اما گذشت و روسیاهی اش برای من و آن قضاوت زود هنگام ... خسته نباشی .. که نیستی البته .. مهرجویی کمر خستگی را می شکنه .... همانطور که بطالت را و همانطور که کسالت این روزهای سیاه و سفید جشنواره 25 را برای من و خیلی ها شکست .... "بهرام رادان" تو "سنتوری" از تمام مرزها می گذره ... عین خود "علی سنتوری" ... عزیز وبزرگ .... آن نگاه ها، لبخند ها، اشک ها، داد و بیداد ها و بیقراری ها ....و آن وقار دوست داشتنی ... هیج کجای دیگه گیر نمی آید...... و یک دغدغه بزرگ برای من و دیگران.... "لیلا حاتمی" را دیگه بعد از "لیلا" هر چقدر خوب و دیدنی بود، باور نکردم .... همانطور که " شکیبایی" را بعد از "هامون" .... تصور "بهرام رادان" بعد از "علی سنتوری" ...... و توی یک قالب دیگه ...... نمی خواهم بهش فکر کنم .... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 1:36 توسط ندا میری |
|
|
فکر می کردم سنتوری را که ببینم خماری این روزهای کسل کننده می شکنه اما ..... این بامداد خمار ... غرق غرق شدم...سنتوری آدم را می بره توی یک بی زمانی و بی مکانی مطلق ... دیشب من به اوج لذتی نگفتنی رسیدم ... همه چیز انقدر خوبه که .... کاش دوباره ببینمش ... همه چیز شبیه یک رویا بود .... دست نیافتنی ... دور ... اصلا" نمی توانم بنویسم ... آنقدر همه چیز ماورایی بود که ...نیستم ... فعلا" رو زمین نیستم .... کاش دوباره و دوباره ببینمش ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 12:42 توسط ندا میری |
|
|
این چند روزه هی فیلم می بینم و هی پژمرده تر می شم..... هر روز که بیدار می شم، می گم صبح بخیر "علی سنتوری" ، امروز دیگه مال توئه .... دلواپسم .... هرچی روزنامه و خبرنامه چاپ می شه من سر صبح مرور می کنم ... انگار خیلی های دیگه مثل من منتظرند .... پس چرا نمی ایی "سنتوری" ؟ خبر خوب کسی نداره؟ وای ...... "غروبی ابدی است " انگار ..... "مهرجویی" کجاست؟ کسی خبر داره؟ اگه کسی این روزها "مهرجویی" را دید .. اگه حتی استاد حوصله هم نداشت ... سلام ما رو برسانید ... بگین که ما این شب تاریک رو که پر ستاره است اما روشن نیست به حرمت نفسهای استاد دوره می کنیم .... " "بهرام رادان" را اگه دیدید ... بهش بگین که هر شب و روز بهش غبطه می خورم که "علی سنتوری" رو نفس کشیده تو این بازار شلوغ عروسک های بی رگ و ریشه خوش پوش .... "گلشیفته" کو؟ ..... هانیه که به "علی سنتوری" پشت کرد انگار دنیا هم رویش را برگرداند ...... وای ... وای .... وای "علی سنتوری" تنهاست و چقدر هم تنها .... مثل "لیلا" که تنها بود ... هممون با تنهایی اش گریستیم و تنهایی اش را هیچکس نفهمید اما .... مسئولین محترم شما هم تنهایید؟ تنهایی را می شناسید؟ ما که غریب مانده ایم و شهر از همزبان و اشنا لبریز ...........کاش این بار با هم می نشستیم و تنهایی "علی سنتوری" را حداقل تماشا می کردیم .... اگر سنتوری نرسید .... اگر نشد که برسه ..... این جشنواره خیلی رنگی و شلوغ ....خیلی وقته جای خیلی ها خالیه ... خماری یه جورایی انگار عادت همه جشنواره هامون شده، هر سال یه خبری خلاصه هست ..... دیگه خیلی ها نیستن و تو این نقصان آشکار، کلی جا برای جولان یک سری اثر دست و پا شکسته و مفلوک ..... کاش "سنتوری" این خماری را بشکنه ..... خماری من و تو و این جماعت دل پریشان را .... خماری این جشنواره بی بو و خاصیت را ..... مرا تخدیرم کنید .... خمار شکن تازه ای ندارید؟ "سنتوری" که نیست! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 12:55 توسط ندا میری |
|
|
همه جمع شده اند، مسئولان .. تهیه کننده ها ... کارگردانان .... بازیگرها .... همه اهالی سینما .... خبرنگارها ... منتقدین ...مردم ... مردم عادی دور و بر ... دانشجو ها .... و البته بلیط فروشهای دوره گرد که خرج چند وقتی را از برکت این روزها ارتزاق می کنند ... خلاصه همه هستند و شهر بدجوری شلوغ شده ... صدای ساز می آید، ..... کوک کوک .... انگار صدای سنتور است .... "علی سنتوری" را می شناسید؟ تو این هیاهو و هرج و مرج "علی سنتوری" اما تنهاست و تنهایی اش عجیب غربتی دارد .... "محسن چاووشی" را که دیگر حتما" می شناسید.... کافیست سر بگردانید، از ماشینهای اطرافتان حتما" می توانید موردی را پیدا کنید که صدای دورگه و خفه ای اتاقکش را بلرزاند .... پس چرا اتفاقی نمی افتد؟ آخر شنیده های ما حکایت از آن دارد که صداهای بدون مجوز ضرر دارند .. حالا برای کجا ، من نمی دانم ... راستی یک کم که با امواج رادیوی ماشینت بازی کنی، انواع و اقسام این صداهای بی مجوز را شاید که بشنوی ... این یکی را هم البته من نمی دانم، فقط شنیده ام ... قضاوت اعتبارش با شما .... این روزها همه منتظر "سنتوری" اند و از "سنتوری" خبری نیست ....... راستی ما چرا اینقدر غر می زنیم؟ خوب مصلحت نیست ... اینهمه هیات بازبینی و مسئولین محترم که نمی توانند شاهد پخش و همه گیر شدن اینهمه صدای بدون مجوز باشند .... پس چرا ما هنوز غر می زنیم ؟ چند ماهه منتظر "سنتوری" هستید؟ خب باشید .... سینمای ما فقط یک "مهرجویی" دارد ؟ خب داشته باشد ... اینهمه فیلم خوش ساخت! این جشنواره پر رونق! پس چرا هنوز غر می زنیم؟ حالا "سنتوری" اکران نشود، حتما" حکمتی هست که ما نمی دانیم .... هر روز از سر کار بدو بدو به سینما می رسم و روزی 2، 3 تا فیلم می بینم ... خسته و درمانده تر از آن به خانه می رسم که حتی بتوانم شامی، نهاری، صبحانه ای بخورم ....با خودم اما قراری دارم ... هر شب ، پیش از خواب یک فیلم .... دیشب “لیلا” را دیدم ، امشب "سارا" را می بینم و فردا حتما" " هامون " را ..... مهمان مامان اما بماند برای روز های آخر .... "سنتوری" را انتظار میکشم .... دیشب تنهایی "لیلا" را گریسته ام و این ده روز، هر لحظه تنهایی "علی سنتوری" را می گریم ... بازهم دارم غر می زنم....اساسا" ما ملت غریم .... راستی من "آفساید" را دیده ام ..... "موج مرده" را هم . سالهای دور "نوبت عاشقی" و "شبهای زاینده رود" را هم دیده ام ... اتفاقی نیافتاد .... سالمم هنوز .. وشاید فکر می کنم که سالمم هنوز "سنتوری" را هم بالاخره می بینم ، اما کاش این جشنواه بی رونق آنقدر زرنگی داشته باشد که افتخار "سنتوری" را از پیاده رو ها و دستگاههای پخش DVD و VCD برباید ... فعلا" منتظر مانده ام ..... منتظر مانده ایم .... تا آخرین سانس 22 بهمن ، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 9:28 توسط ندا میری |
|
|
آن چشمهای بی پروا و من که عریانم من از این برهنگی نمی رنجم نمی ترسم ......... از: ندا.م |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:32 توسط ندا میری |
|
|
کاغذها همه بی خط و این خودکار که نفسهای اخر را کج می کشد... و اینهمه شعر که می تراود و این دل دل که تمامی ندارد امضا می کنی؟ پای تمام این نگاره های کج را امضا می کنی؟ من تمام راه ها را بیراه رفته ام............... از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:32 توسط ندا میری |
|
|
گفته بودی که خدا می آید گفته بودی که صبح می رسد، آفتاب می دمد گفته بودی شعر می خوانیم خستگی در می کنیم گفته بودی ستاره ها می درخشند آسمان کویر دیدنی است ماه را به نظاره می نشینیم نسیم می وزد خنکایی بر دردهایمان می شود گفته بودی باران می زند قدم می زنیم خیس می شویم نگفته بودی این شب تاریک را بی هیچ روزنه ای باید برویم نگفته بودی راه دور است و پاهای من ناتوان گفته بودی درخت سیبی هست همین نزدیکی ها نگفته بودی دستهای من کوتاه است گفته بودی نردبان تمام اوج گرفتن هایم می شوی نگفته بودی نردبان از زیر پاهایم می لغزد بارها بارها این تنهایی مدام این آشفتگی این شوریدگی دائم نیامدی صبح نرسید، افتاب ندمید شعر خواندم ....... تنها خسته تر شدم ستاره ها درخشیدند و آسمان کویر و مهتاب را به نظاره ننشستیم نسیم می وزد بی خنکای مرهمی درد های من از سوز سرما سر باز کرده اند باران می بارد و من پشت پنجره می ترسم از خیس شدن می ترسم و درخت سیب که همین نزدیکی هاست دستهای من کوتاه و نردبانی نیست ............ و صدای پای خدا نمی آید هنوز هم......... از: ندا.م |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:31 توسط ندا میری |
|
|
در کران بی کران تردیدهایم
نشسته ای بی حرفی بی نگاهی بی لبخندی حتی و این سکوت موحش هرگز مرا از خواستنت سخت و بیحساب خواستنت باز نیاورده است.... از: ندا.م |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:49 توسط ندا میری |
|
|
نمی شکند این بغض دیرپا و من در افسوس و دریغ نفسی بلند تا دوباره و دوباره تورا به درون کشم لبریز و تشنه تر از دیروز آشنا نیست دیگر چشمهایت آشنا نیست و گاه تورا غریبه ای می پندارم که در این شکوه بی پایان و مطلق، خلوت شکوهمندم را به لرزه ای ناهنگام تکان می دهد دیگر عاشقانه نیست و این نقشهای بر صورت که با من غریبه اند و من در زیر لایه های این غرور خالص مدفون گشته ام. این من، غریبه است و غریبانه ترین صورتک ها را بر چهره دارد.... هنوز هم می شناسی ام؟ مرا که تمام شکوه خاطرات بلند با تو بودن را به خاک سپرده ام و امروز سبک تراز همیشه، همچون یک گودال تهی، بی انتها شاید ژرف تر، شاید عمیق، اما خالی خالی خالی دیروز رفته است و امروز از من و تو، تنها چند نقاب مضحک بازاری باقی ست و آن قله رفیع دوستت دارم که فرو ریخته است و تنها یک تپه از نمک بجاست، پوک، شورو ناخالص گذشته ها! دریغ که باز نمی گردند و من تورا در این غروب پیاپی و هرروزه بارها بخشیده ام... و امروز می دانم هرگز از یاد نخواهم برد که خلوص را از تمام لحظه های من تو دزدیدی .... و این تفاله مسموم که با موجودیتی ناقص حتی یادبود های دیروزها را لجن مال می کند. دیگر هیچ چیز باقی نیست و تو در تلاشی بیهوده به جبران برخاسته ای و من می دانم هرگز آنگونه خالصانه خواستنت در قلب، ذهن و روح مهمان نخواهد شد.
از: ندا.م |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:46 توسط ندا میری |
|
|
من می روم نه دور نه دیر می روم تا خاطرات تورا در کوچه باغهای جاودانگی به خاک بسپارم می خواهم بهترین ها را در هیاتی همیشه شکوفا در ژرفنای خسته و خاموش قلب تازه کنم، پاک و خجسته و مانا و پوسته های بی حاصل اندوه را که دیری ست اعماق جان را خراش می زنند به آتش خواهم کشید دوستت دارم، دوستت دارم و ترکت می کنم و این عشق را از لعنت و سرزنش رها من دختری بودم با آرزوهای سپید از جنس تور و پولک شبیه دامنهای پف دار و تاجهای بدل من می روم و آرزوهایم را به باد اشکهایم را به خاک می سپارم و تنهای تنها، بوی جاودان حضورت را در لابلای خاطرات بزرگ با تو بودن کوله بار می کنم دوستت دارم دوستت دارم و همین روزها خواهم رفت تنها حضور معطرت بر شاخه های بهار نارنج همیشگی ست دستهایم خالی ست دستهایم خالی ست و هیچ نشانی بایسته از این وفاداری دایم در میانه ندارند بپذیر تنها این چشمهای مه زده را که از غبارهای زندگی اینگونه زلال بسوی تو بازگشته اند مملو از تمام دوستت دارم ها دیگر هیچ ندارم هیچ از آنچه تورا شایسته باشد تنها بپذیر روزها گذشتند و از این خواستن پراندوه نکاست تورا عاشقانه سرودم اینک می روم و تورا در میان بادهای دودلی و تردید به خاک می سپارم شاید روزی دستهای توانمند زنی از اعماق این سیاهی خالص بیرونت کشاند و به روشنایی مهر مهمانت کند خواستی که با تو بمانم در حضور اینهمه باران خواستی که با تو بخوانم شعر بلند اقاقی های عاشق را امروز من می روم و تو با تمام اگر و اما و شاید ها تنها می مانی تنها بیاد بیاور آنچه را که در لحظه های ارغوانی همخوابگی نفس می زد عشقی توامان در جسم و روح بی تکرار ترین در این جهان مکرر ................. از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:17 توسط ندا میری |
|
|
من اگر جای حوا بودم
هر روز هزاران بار گندم را می چیدم تا عشق مجازات تمام لحظه هایمان باشد. از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:34 توسط ندا میری |
|
|
در ژرف ترین گوشه های این دل باران زده، خشک و تهی باغ بر می خیزد و درختان به تماشایت صف آرایی می کنند نیستی و من در تمام لحظه های مکرر بی تو با تو بودن را در بستر رویاهای شبانه ام تورق می کنم خسته ام خسته ام خسته ام و هربار آوای شکوهمند چشمانت در این هیاهوی بی سکوت به زندگی می کشاندم و این امید عبث که در بستر لاله و اقاقی به ضیافت بوسه بنشینیم مرا در آغوش بگیر من لبالب از شهوت تو سرریزم من تا ژرفنای وجود بوسه های تو را در شبهای بی تو تجربه کرده ام مرا ببوس که این وهن مبتذل را به یکباره بشکنم مرا ببوس تا بلندترین قله های هوس را به باران نجیب ترین هماغوشی های عاشقانه بیارایم این من این زن که دیری ست با شعر و شور و لبخند غریبه است.... مرا میهمان ان لحظه های دلپذیر کن تا جاودانگی را قدم بزنیم کوله بار خستگی هایت با من گریه های بی اشک بغضهای بی فریاد دردهای بی صدایت را با من قسمت کن تا تاج ترانه و شوریدگی بر سر نهم و سفر بی تردید همسرایی را آغاز کنم...... از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 16:50 توسط ندا میری |
|
|
و این میهمانان پرشور که به نقابی از جنس دوستت دارم آراسته اند... تشنه ام و طعم شور اینهمه عشق، اینهمه رنگ لبهای خشکم را جز آزاری نیست تو غرق این بوسه باران نقش و صورتک و تصویر از لحظه های خالی ام چون وزشی کوتاه می گذری .... هوا گرم است و این عطش بی پایان و آب و خنکا دور دور دور و این دستها که زجر جستجو را بارها به تکرار دوره کرده است... خالی خالی هنوز هم و رویاهای شبانه ام که نم باران تو را بر پیشانی دارد خیس خیس آفتاب می دمد و این طلیعه که بشارتی روشنش نمی کند و مرا از تماشایی ترین تصویر های هستی به تاریک روشن روز مهمان می کند......... در خواب دیده ام تورا بارها که می آیی و این آمدنت و این انتظار آمدنت خیال وهم بی پایان بی پایان و تو هنوز مهمان هر شب، هر روز، هر ساعت، هر لحظه و این توهم بی آنکه رنگ واقعیت پذیرد تنها سرخوشی ساعتهای من شده است و تو که نمی آیی نمی آیی نمی آیی از: ندا.م
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 16:49 توسط ندا میری |
|
|
چقدر حرف بر گلوست و چقدر اندوه در دل خدایم من این هزارساله اندوه زده را به جفای کدامین پرواز ندیده مجازات می کنی؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:53 توسط ندا میری |
|
|
پنجشنبه شب و مهمانی دوستهای قدیمی و گپ و ...... خوش گذشت، از ان معدود شبهایی بود که خسته بودم و تختخوابم را به همه چیز ترجیح می دادم... شام خوردیم و عجب شام بی نظیری هم... ساعت حدودا" نزدیک 12 بود که عزم رفتن کردم و بعد از یک پیاده روی 2، 3 دقیقه ای بالاخره به ماشین رسیدم ، خیلی اتفاقی چشمم به سپر عقب افتاد که به طرز جالبی از قیافه افتاده بود .. حدس زدم یکی از همین شهروندهای محترم بی اعصاب که حوصله نداشته یکی دوبار دیگر فرمان را بچرخاند خیلی با ملایمت کوبیده به ماشین من و رد شده .... با خوش بینی ذاتی ام یک کم به شیشه ها نگاه کردم بلکه یادداشتی از راننده محترم ببینم که البته حاصلی نداشت ، استارت زدم و راهی اتوبان همت شدم ، البته اصولا" تند رانندگی نمی کنم ولی خوب حق بدهید که همت و نداشتن ترافیک ! کمی وسوسه کننده است ... عقربه سرعت شمار از 90 می گذشت ، خوب هنوز اصول رانندگی صحیح را زیر پا نگذاشتم ..... ساعت از 12 گذشته و یک 206 نقره ای و یک خانم تنها و صد البته مزاحمت که نه مراحمت ! ماشینهای دیگر ... خوب طبیعیه ! منم که اصولا" حوصله معاشرت های خیابانی را اصلا" ندارم و البته نگذارید به حساب سجاده و آبکشی و این حرف ها .... پیر شدم دیگر .... 25 سالگی و بی حوصلگی و کلی فکر و خیال ...... فرمان هم که بدجوری سنگینه و ماشینم که تمایل عجیبی به انحراف داره .... حالتهای ماشینم به پنچری نزدیکه و من هم وسط اتوبان همت ..... نزدیک خروجی یادگار امام – شمال یک پرشیای بیچاره دستش روی بوق و یک دنیا آلودگی صوتی که بلکه من بفهمم که پنچرم! به زحمت خودم را به خیابان کشیدم و پیاده شدم .... بله کار از پنچری گذشته و رینگم روی زمینه ! خوشحال شدم که از شانس خوب من ایست بازرسی به فاصله 2، 3 متری من مستقره و خلاصه چه نعمتی از این بالاتر! یک ماتیز ایستاد که اتفاقا" یک آقای جوان راننده اش بود ..... خیلی محبت کرد و پنچری ماشین را گرفت ... 15 دقیقه ای معطل شدم و .... دریغ از اینکه نیروهای محترم انتظامی یک ابراز وجودی بکنند، از کمک بگذریم، لااقل یک کلمه ای در رابطه با نسبت بنده و آقای مذکور سوال کنند ! خوب خدا را شکر که امنیت بیداد می کنه و همه خانم ها و آقایان هر ساعت شب که دلشان بخواهد خیابان ها را می چرخند و به کارهای واجب و غیر واجبشان رسیدگی می کنند. حالا من ماندم و یک سپر داغون، یک رینگ کج شده و یک لاستیک متلاشی .... و البته حدودا" 200000 تومان خرج ناقابل...... راستی یک سوال توی ذهنم بدجوری می چرخه ، می خواهم آن راننده محترم را ببینم و بپرسم کاش موقعی که زد و بد هم زد و سپر را داغان کرد و رینگ ماشینو کج کرد یک ثانیه فکر می کرد که این رینگ کج شده باعث میشه باد لاستیک البته خالی بشه و شاید در حال حرکت بترکد و ماشین چپ بشه و چند تا آدم بیگناه را به درک واصل کنه .... جدا" یک یادداشت کوچک خیلی وقت ها می تواند جلوی خیلی چیزها را بگیره، زیادم خرج نداره ...... اما انگار راننده مورد نظر نه وقت داشته که 2 بار دیگه فرمان بده نه حوصله داشته به این قسمت ماجرا فکر کنه .... خوب بگذریم ... من زنده ام هنوز و ...... از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:30 توسط ندا میری |
|
|
امان از این علایق عجیب و غریب من .... گهگداری برای یک سایت سینمایی می نویسم ، یک ادرس ایمیل هم دارم که هواداران لطف می کنند گهگاه سوالات البته کاملا" سینمایی شان را ارسال می کنند و من هم با کمال حوصله حتما" جواب می دهم. خیلی جالبه از اینهمه سوالات 100 در 100 سینمایی! یک تعداد قابل توجهی به زندگی شخصی سوپر استارها مربوطه ... این سوپر استارهای خوشبخت که از شدت خوشبختی حتی نمی تونند مثل همه آدمهای معمولی زندگی کنند و مجبورا" اگر می خواهند موفق باشند به یک خودسانسوری عظیم دست بزنند تصور کنید برف می بارد و هوا به شدت دلچسبه و یک قدم زدن بی نظیر بدجوری می طلبه ... خیلی راحت شال و کلاه می کنیم و هر جایی را که دوست داشته باشیم انتخاب می کنیم و از اینهمه زیبایی جاری در فضا نهایت لذت را می بریم ....خیلی ساده است و البته خیلی سخته که تو بخواهی تنها باشی و با خودت و تمام شادی مواج هوا خلوت کنی .... اما نتوانی .... مردم مگر می گذارند! این مردم عزیز که بخش مهمی از همین سینما هستند و بدون حضور انها ستاره بودن هیچ مفهومی ندارد...... البته حق دارند که بخواهند با ستاره محبوبشان سلام و علیک و احوالپرسی کنند ... از کارهای جدیدش بپرسند و ابراز علاقه کنند .. و البته از آنجایی که همین مردم هستند که به مفهوم ستاره بودن اعتبار می دهند و سوپر استار های محترم البته وظیفه دارند که به این همه ابراز احساسات بی شائبه پاسخ بدهند ... اما بد نیست گهگداری یک کم منصف باشیم و به این موضوع فکر کنیم که همه آدمها احتیاج به تنهایی و خلوت دارند، بخشهایی از زندگی ما هست که به هیچ قیمتی دوست نداریم با کسی قسمت کنیم ، آن تنهایی عظیم که تمام آدمها گهگاه دچارش هستند و البته بخش مهمی از زندگی ماست، از تمام این حرفها گذشته، این سوپر استارهای عزیزی که فاصله بزرگی میان شخصیت حقوقی و حقیقی شان هست ونزدیکی بیش از حد به آنها آن تصویر زیبای یک ستاره را شاید که بشکند .... بد نیست که هر انسانی را فقط در جایگاهی بررسی کنیم که به آن متعلق است و آن تصویر ایده آل ذهنی از ستاره مورد علاقه مان را به سادگی تخریب نکنیم ... یک شاعر را فقط در شعرش.... یک ورزشکار را فقط در میدان مسابقه .... و یک ستاره سینما را فقط روی پرده ...... اینگونه است که برای خودمان ، ارزشهایمان و شعور و شخصیت اجتماعی مان احترام قائلیم، و همچنین هنر را به واقع ارج نهاده ایم .... بهای این نزدیکی که در ذهن خیلی از عزیزان جار یست البته کم نبوده و نخواهد بود .... شاید حتی به مصاحبت و آشنایی و رفت و آمد های مکرر بیانجامد اما این انتخاب بر پایه کدام شناخت استوار شده است که بنای آن بالا برود و اگر رفت تا ثریا کج نرود ؟ شاید خیلی از ما انسانها فقط به یک شب معاشرت یک ساعته، یک شبه ، یک هفته ای یا حتی بیشتراز هر جنسی راضی باشیم اما اگر فقط چند لحظه ای با خودمان خلوت کنیم درونمان ندایی را کشف خواهیم کرد که ارزشهای حقیقی حضورمان را یادآور می شود .... آنقدر بزرگ که تنها و تنها یک عشق آرمانی بر پایه یک انتخاب و شناخت اصولی را می طلبد .... قدر و ارزش همه ما فراتر از آن است که به دعوت بی پایه و اصول بزرگترین نام ها پاسخ دهیم، نیاز انسان همنشینی است که خویشاوند روحش شود و در این راه بزرگترین نام ها با بلندترین افتخارات شاید که هیچ قابلیتی نداشته باشند ...... از این حرفها بگذریم، 19 ساله بودم که یک پیشنهاد خیره کننده حضور در یک پروژه سینمایی، مرا به دلمشغولی عظیم لحظه تصمیم گیری پرتاب کرد و البته با مخالفت پدرم مواجه شد، و دلیلش! که در آن لحظه برای من قابل درک نبود ... اما از آنجا که من شاید به تعداد انگشت شماری نه و مخالفت از جانب خانواده مواجه شده ام ، این مخالفت خیلی جدی را پذیرفتم، تا امروز که این جمله را با نهایت وجود حس می کنم: در زندگی خصوصی هر انسان لحظه ها و عواطفی هست که آنچنان ارزشمند است که به بهای ستاره شدن به تخریب خود آگاهانه اش عزم نکنیم ... از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:29 توسط ندا میری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
داوری آن سوی در نشسته است
بی ردای شوم قاضیان ذاتش درایت و انصاف هیات اش زمان و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
خلوتکده یادداشت هایی از دیگران من و جشنواره و علی سنتوری فقط غر می زنم! |
|
RSS
|