![]() |
![]() |
|
|
به عزیزی که آنچنان در تاریخ مذاهب غرق است که از یاد برده خدایی را که همین نزدیکی است ..... پای آن بوته گل من آن تبری را که رسالتش شکستن چوبینه های فریب است شکسته ام به بهانه سنگین بت شکنی و تمام لحظه های گلستانی ابراهیم را به شعله های اندیشیدنی مدام به آتش کشیده ام به همان بهانه سنگین بت شکنی فردای من و تو از مشرق کدام معجزه طلوع می کند؟ این ماشینهای گوشتی پروار از اعتقاد و چربی و عشق عشق عشق مسموم مسموم مسموم می شنوی؟ صدای خنده های خداوندم تنت را می لرزاند تو اما کر تو اما کور خدای من به خدای تو می خندد بگذر بگذر از تمام باورهای پوسیده تاریخی ات و ایمان بیاور به خداوندی که تمام تبرها و شمشیر های دو سر را در سایه بت شکنی متلاشی می کند چشمهایت را به نور عشق عشق عشق که بگشایی بی نیاز می شوی پسر مریم را بیاد بیاور مسیح را که می گرید بر فراز جهل حواریون امروز جهود فردا روز هرچه بادا باد انجا که شفای کوردلی را در قفای شفای کور چشمی کفن کرده اند ....... از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:24 توسط ندا میری |
|
|
می گذرند این لحظه های پر تردید آغشته به تیک تاک انتظار و نمی رسی! ومن در هوایی آلوده به بازدم این مترسکان مکرر کشتار دم می کنم و تو که بازهم نمی رسی مرگ مرگ مرگ دیری است که سایه موهومش کابوسهای بیداری ام را سنگین کرده است و بختک وار بدنم را زیر شکنجه های کشنده اش له می کند وبازهم این قلب بی شرم در ضیافت پر رنج دنیا مسابقه دم زنی می دهد و از تمام لاشه های متعفن دور و بر سبقت می گیرد .... و این افتخار پیروزی .... کاذب تلخ دروغ و تو... که نمی رسی آه! این چشمها چقدر سنگین شده اند چقدر دلم می تپد برای خوابیدن یک خوابیدن آرام به طول فردا فرداهایی که نمی رسند رویا می خواهم رویایی به طول تمام خوابها رویای تمام چیزهایی که ندیدیم رویای تو تو که نیامدی و در امتداد نیامدنت صدایی بود که لحظه های مرا در حراج تاریکی فروخت به بهای زندگی دختری که همیشه می خندید و تو نمی دانستی شاید که ته ته نیامدنت عجوزه ای بخت دختران جوان را می بندد و آنسوترک پیرمردی باور می خرد و عفونت گربه می فروشد و من تمام راه ها را رفتم دنیای شیرین جوانی ام را از نجاست تمام باید ها و نباید های بزرگسالان عفونت پیشه به ادرار تمام کودکان دنیا پاک کردم و تو که نیامدی نیامدی نیامدی تا در سایه نگاه خیره ام بلرزی چشمهایم آن روزها که سیاهی اش، سیاه نشده بود دل تمام پسرهای کوچه مان را می لرزاند این چشمهای خیره سر گود کور از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:28 توسط ندا میری |
|
|
امروز داشتم نوشته های قدیمی تر را دوره می کردم که چشمم به کاغذی افتاد که هنوز از خیسی قطره های اشکم نشان دارد ..... خاطره روزی که هماهنگ و بی پروا از خیابان شریعتی تا امامزاده طاهر گریستیم و نیمی از وجودمان را به خاک سپردیم ..... باشد که خاک از وجود متبرکش آرام گیرد .... شاید بامداد بی بامداد پای کشان و سر به آسمان با این دلهای زخمشان جذام خشک دربدری با بدنهایی پوشیده از خونمردگی شلاقهای نفرت انگیز اندوه با چشمهای خیس و نگاههای دودو زنان که هزاران واژه از کتاب یاد تو را فریاد می کنند حتی با چشمهای بسته هم نمی شود این چوبه داری که مرگ آرزوهایمان را صدا می زند، ندید و ما که دوره می کنیم "روز را هنوز را " " فراسوی مرزهای تنت با من وعده دیداری بده " |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:1 توسط ندا میری |
|
|
در عبور ثانیه ها صدایی هست که مرا می خواند می دوم، می دوم، می دوم به تمام آرزوهایم رسیده ام و رستگاری سهم من از آسمان و زمین شد و این حفره های خالی چشمهایم کو؟ پشت سر ردپای هزاران افسوس مرا برگردانید مرا برگردانید من جوانی ام را جایی میان شما گم کرده ام از: ندا. م
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:8 توسط ندا میری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
داوری آن سوی در نشسته است
بی ردای شوم قاضیان ذاتش درایت و انصاف هیات اش زمان و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
خلوتکده یادداشت هایی از دیگران من و جشنواره و علی سنتوری فقط غر می زنم! |
|
RSS
|