![]() |
![]() |
|
برای تو که اگه موندی فقط بخاطر خودت باشه و اگه رفتی هم فقط بخاطر خودت ...
• ته دلم به خودم می گم، اگه رضا دوستم داشته باشه، یه زن دیگه براش مهم نیست... فقط بهش یه بچه می ده ... فرقی نکرده، عشقمون سر جاشه ... • همه مسئولیتشو می اندازی رو دوش من؟ پس تو چی؟ • من؟ ... من هستم، مواظبتم، باهات می مونم، خودم دارم رضایت می دم ... پاش وایسادم *** فیلم خوب زیاد دیدیم. از هر کدوم یک دیالوگ، یک سکانس، یک خاطره! هر کدوم برامون یک چیزی باقی گذاشته. با هر کدوم یک دنیای تازه را تجربه کردیم. یک سیر و سلوک 2، 3 ساعته الی بی زمان! این وسط برای من، " لیلا " اما چیزی شبیه بهشت موعوده! هر بار دیدنش تجربه مردن و زیستن از سر! و اینکه (حتی اگه 10 سال گذشته باشه) هر روز صبحم با زمزمه "تو نسیم خوش نفسی ... من کویر خار و خسم " شروع شده و می شه و (یحتمل) خواهد شد. احساس من به "لیلا" از دوست داشتن و پسندیدن گذشته .... من به "لیلا" دچار شدم دچار یعنی عاشق و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد چه فکر نازک غمناکی *** امروز گفتی شبیه لیلا شدی. بگذار باورش نکنم. حتی از فکر کردن به اینکه کنار "لیلا" بنشینم، چهار ستون تنم می لرزه! می دونی با "لیلا" بودن چه جراتی می خواهد، چه جسارتی و چه تحملی؟ یعنی من دارم؟ مگه قرار نشد که تنهایی ها و غصه ها و درد دلها رو با هم گز کنیم؟ اینطوری که همه سختی اش می شه مال من! بازی لیلا رو فقط می شه رو پرده دید و نشکست! من هنوز نفهمیدم اصلا چرا و چطوری و با کی بازی کرد؟ حالا بعد ده سال فقط دلخوشی ام اینه که رضا یک روزی بالاخره بفهمه اسمش تسلیم نیست، اسمش بخاطر "لیلا" نیست، اسمش فرار و اطاعت و تقدیر و هزار و یک مزخرف دیگه نیست ...نه! اسمش اینها نیست! ... رضا یاد نگرفته بود مثل لیلا بازی کنه، همونطوری که بلد نبود مثل لیلا زندگی کنه ... تو اما بیا و بازی نکن! با خودت بازی نکن! سر بازی از آرزوهات نگذر، از خودت و رویاهات. می ترسم از اینکه چند سال بعد هوا هنوز بوی آرزوهاتو بده! تو که بخوای، تمام قرار های ساعت 4 دنیا رو می شه کنسل کرد. تسبیح شاه مقصودتو ایندفعه خرج یکی دیگه نکن، بندازش دور دستت. تمام دنیا مال تو! بگذر از این بازی بی برنده! ته این بازی نه لیلا هست، نه رضا، نه مادر باران ( راستی اسمش چی بود؟ می بینی اسم سیاه لشگر بازی بعد اینهمه سال یاد کسی نمی مونه) آخر این بازی همه دستها پوچه و کسی حوصله نداره دنبال گل بگرده! لیلا! نمی خواهم هیچ گردنبند مرواریدی گردنت بیافته... می ترسم از خودنمایی بدل روی اصل! من دوست دارم "علی سنتوری" باشی نه "لیلا" ... هانیه هم که بره ضیافتت برپاست ... مهم خود تویی که برپایی ... حتی تو چادرت ... زیر بارون، سوسیس سرخ می کنی باهم می خوریم. از: ندا. م
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:11 توسط ندا میری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
داوری آن سوی در نشسته است
بی ردای شوم قاضیان ذاتش درایت و انصاف هیات اش زمان و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
خلوتکده یادداشت هایی از دیگران من و جشنواره و علی سنتوری فقط غر می زنم! |
|
RSS
|