![]() |
![]() |
|
|
برای اشک هایت آغوش نمی خواهی؟ من ایستاده ام بالا بلند شاید صدایم کنی آخر دست خالی که نمی شود به جنگ کدام درد این روزهای مان کمان گشوده ای؟ تنها... بدون من... رسم بازی ما که اینطوری نبود... روز اول قولت دیگرگونه بود و قالت بوی هزار گزمه دو تا دو تا می داد حالا مرا به هر بادی که از راه برسد، بر باد می دهی و به همین راحتی برو؟ برو و خوشبخت شو که من یاد نگرفته ام سعادت را از این بازارهای مکاره همه چیز بفروش بدزدم و تاج سرت کنم؟ نخیر آقای من .... اینطوری ها هم نمی شود ... من نیامدم که وسوسه هزار دوستت دارم را به سراپایم بپوشانی و مزمزه تمام عاشقانه ها را زیر زبانم بچکانی و بعد... یک عمر بدون تو و طعم ناب بوسه هایت میان عروسک و تور و طلا غلت های جانانه بزنم و عربده بکشم که آه چه بوی غریبی می دهد خوشبختی.... می بینی؟ کار ما هم میان نشئه بازی چشمهایت به هذیان کشیده است از خواستن و زیاد خواستنت که نترسیدم بیا و این یک بار را کلی منت سر ما بگذار و از خواستن و زیاد خواستنم نترس از: ندا. م |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:59 توسط ندا میری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
داوری آن سوی در نشسته است
بی ردای شوم قاضیان ذاتش درایت و انصاف هیات اش زمان و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
خلوتکده یادداشت هایی از دیگران من و جشنواره و علی سنتوری فقط غر می زنم! |
|
RSS
|