تبليغاتX
الفبا


براي تو كه تنها سهم من از دنيايي

آخرين بار كه چيزي نوشتم براي تو بود و هنوز تمام كاغذهايم به بوي تن تو بهاري اند...

لذت آن اولين بار از تو گفتن كه نه، براي تو گفتن آنچنان زير زبانم مزمزه باران و ستاره نشاند كه دوباره نوشتن انگار دور ترين كار دنيا شد ... هنوز نشئگي من و كاغذ و قلم برپاست ....

امروز كه روز ميلاد توست همان دم افطار است ... به طعم تر بوسه تو ماهها روزه سكوتم را شكسته ام ... و جاي تو كه در حضور اينهمه فاصله حتي دمي خالي نيست ...

تو با مني ... هميشه و همه جا ....

******

توشه اي برداشته ام

كوچه به كوچه، شهر به شهر، غربت به غربت را

گشته ام

شاعري مي خواهم

كه شايد به يمن تعابيري كه من نمي دانم و نمي شناسم، گره كور دل ام

را براي چشمهاي تو بگشايد ...

 من مانده ام و اين زبان الكن

          و التهاب غريبي كه فرو نمي نشيند

روزي هزار كاغذ حرام مي كنم،

تمام واژگان دنيا را اسير كرده ام

          و هنوز از تو چيزي نگفته ام

من صفحه اي مي خواهم كه بوي خاك بدهد

                    به وسعت هزار جزيره تنها

صفحه اي كه عطر غربت دائمي تو را به لحظه هايم بپاشد

قلمي مي خواهم به بلنداي هفت آسمان

           و دواتم بيشمار اقيانوس

آنوقت از تو خواهم سرود ....

           شايد

                      شايد

اگر صدايم نزني

          اگر نگاهم نكني

                  اگر دستهايم نلرزند ....

                                                از: ندا. م

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:46  توسط ندا میری | 

برای اشک هایت آغوش نمی خواهی؟             

                                    

من ایستاده ام

بالا

بلند

شاید صدایم کنی

 

آخر دست خالی که نمی شود

 

به جنگ کدام درد این روزهای مان کمان گشوده ای؟

تنها...

بدون من...

رسم بازی ما که اینطوری نبود...

روز اول قولت دیگرگونه بود و قالت بوی هزار گزمه دو تا دو تا می داد 

حالا مرا به هر بادی که از راه برسد، بر باد می دهی و به همین راحتی برو؟

برو و خوشبخت شو که من یاد نگرفته ام سعادت را از این بازارهای مکاره همه چیز بفروش بدزدم و تاج سرت کنم؟

نخیر آقای من .... اینطوری ها هم نمی شود ...

من نیامدم که وسوسه هزار دوستت دارم را به سراپایم بپوشانی

و مزمزه تمام عاشقانه ها را زیر زبانم بچکانی

و بعد...

یک عمر بدون تو و طعم ناب بوسه هایت میان عروسک و تور و طلا غلت های جانانه بزنم و عربده بکشم که آه چه بوی غریبی می دهد خوشبختی....

 

می بینی؟

کار ما هم

میان نشئه بازی چشمهایت

به هذیان کشیده است

 

از خواستن و زیاد خواستنت که نترسیدم

بیا و این یک بار را کلی منت سر ما بگذار و

از خواستن و زیاد خواستنم نترس

از: ندا. م

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 0:59  توسط ندا میری | 

من تشنه شنیدن آن نوای پر خواهشم

وگرنه نگاه خیره تو

که ترجمان نمی خواهد

 

بگو

باز هم بگو

آن دوستت دارمی را

که اینگونه بی تابم می کند

 

لرزیدن ناگهانی لبهایت

و صدایی که اوج و فرود اش

تمام اندامهای مرا می نوازد

 

ته نی نی چشمهایت

مردی نشسته است

که خستگی اش را

می شناسم

از اهالی همین حوالی ست

با غربتی که

کسی نه دیده است و نه دیدن اش را تاب می آورد

 

مرا می کاوی

و من در طی این جستجوی دلچسب ویرانگر

بارها

زیستن را از سر گرفته ام

 

آغاز تمام عاشقانه های زمین

اینگونه بی بهانه

اینگونه بداهه بود

و من

حرام شان کردم؟

از: ندا. م

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 2:53  توسط ندا میری | 

 

یک فیلم کوتاه دیدم که یک برادری به برادرش تقدیم کرده بود. حالا که فکر می کنم می بینم اگر کسی از این چیزها به من تقدیم کند، احتمالا نسخه موتم را پیچیده است. (از سر ذوق مرگی!) از بس که خوب بود و سر حال و کلی جهان بینی و نگاه شاهکار پشت همین 3 دقیقه که خیلی هم مدت کوتاهی است، خوابیده بود.

دست این دوست خوب ندیده درد نکند که فعلا حتی با گذشت چیزی حدود دوازده ساعت، همچنان با آن دوتا پا، من هم دارم می رقصم. بیخیال تمام ماجراهایی که دور و برمان می گذرند.

ماجرا از این قرار است که یک آدمی هست که یک شلوار گل و گشاد کرم پوشیده و شما در کادر فقط جفت پا های اش را می بینید و اصلا نکته همین جاست. یعنی همین چیزهایی که باهاشون راه می رویم، می رقصیم، می دویم، جفتک می زنیم، می پریم، می خوریم زمین، بلند می شویم، می توانیم برویم بهشت، می توانیم فرار کنیم از بهشت. زمینه تصویر هم پرچین های چوبی است که به فاصله های منظم فلش های بزرگ، مشخص و مشکی رنگی، روی اش نقش بسته است. این آدم سرخوش ماجرا (یا همان پاهایی که سرخوشی همین آدمه را حسابی منتقل می کنند) دقیقا بر عکس جهت فلش ها در حال دویدن و رقصیدن و ورجه زدن است. حتی وقتی جهت ایستادن اش با فلش ها یکی است، دنده عقب می رود. (مطمئنم اگر تصویر صورتش را هم داشتیم، از گشادی لبخندش دیوانه می شدیم. هر چند احتمالا ته ته چشمهای اش آن گیجی حاصل از یک آگاهی سراسر غربت در انتظارمان بود). کلی آدم رنگارنگ هم گهگداری توی زمینه هستند که ما بازهم فقط نیم تنه شان را می بینیم و هرکدام شان مشغول یک کاری هستند و ویژگی مشترک همه شان این است که ایستاده اند. و ما همراه همان پاهای سرحال ردشان می کنیم و نیم نگاهی (گاهی) خرجشان می کنیم. اینقدر سرحال می رود که دلمان می خواهد با ریتم حرکاتش بلند شویم و همچنان که هدبنگ می زنیم دور اتاق بچرخیم. تا ته خط و آخرین فلش که تنها فرق اش با بقیه این است که روی اش نوشته (به سوی بهشت). این ماجرای ماست. نمی دانم می داند و بر عکس می رود (حدس می زنم که می داند، اصلا دلیل سرخوشی اش همین است) یا نمی داند و گیر بازی هستی افتاده که ته خط تازه می فهمد چه کار کرده. اصل ماجرا البته اینجاست که کلا سر خط و ته خط اش از همان اول ماجرا به قاعده نیست.

می بینید؟ اینهم از زندگی ....

تمام جاده های دنیا همان اول کار مشخص می کنند که به کجا می رسند. به دو زبان حداقل! و ما هم راهمان را انتخاب می کنیم و می رویم و می رسیم به همانجایی که فکر می کردیم.

زندگی چیزی بیشتر از یک راه نرفته نیست. که قرار است برویم و همان اول کار هم یک سری اطلاعات گیرم به درد بخور هم به ما می دهد و .... اما حتی نمی دانیم این طرفی و یا آن طرفی؟ هیچ وقت هم نمی فهمیم.

مساله اصلا این نیست که کدام راه به بهشت ختم می شود وقتی بهشت من و تو یکی نیست. به انتها هم که می رسیم تکلیف مان معلوم نیست که راه آمده را درست آمده ایم یا نه... اصلا درست و غلط اش یعنی چه؟

دقت که می کنی اوج خواسته های همه، یکی است. رستگاری ... خوشبختی ... بهشت! بی خیال اینکه واژه اش کدام است ... فقط نکته این است که همه زندگی را خرج چیزی کرده ایم و می کنیم که حتی نمی دانیم چی هست؟ جنس اش چی است؟ اگه خوب یا بد، اصلا با ما جور هست؟ بد نیست که بگذریم و به همین اسباب بازی های کهنه تاریخی بخندیم. آن سرحالی جاودانه و پویایی مدام آن جفت پایی که اتفاقا از بهشت می گریزد، وسوسه تان نمی کند به تمام بهشت ها و وعده های رستگاری پشت کنید؟ صادقانه! کسی صدای ما را نمی شنود. فقط توی دل خودمان! نکته این است که این آدمها خودشان بهشت اند. بهشت را یافته اند. بدون فلش! بی نشانه!

سیب نخورده ایم! و گریزان می رویم. شاید هم جایی بی آنکه فهمیده باشیم اسانس همان سیب اساطیری را لابه لای این آت و آشغال های غذای سریع! به خوردمان داده اند. دوره اسانس هاست دیگر!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 15:20  توسط ندا میری | 

برای نوشتن از بامداد بزرگ، بهترین کاری که می توان کرد همان تورق نگاشته های خود اوست... مرثیه ای که شاملو برای عروج فروغ عزیز نوشت و هنوز هم بهترین یادبودی است که در دفترچه خاطراتمان برای عزیزان رفته خودنمایی می کند. زنده باد بلند ترین صدای معاصر ایران ... پیامبر واژه ها و کلماتی که هرگز اینگونه دلپذیر مجموع نشدند ...... 

مرثیه

به جست و جوی تو
بر درگاهِ کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف.

به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد خورد؟

جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.

و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو

و ما همچنان
 
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 12:0  توسط ندا میری | 

بوی تن ات می وزد

و خاکستر جان مرا به رقص وا می دارد

در کوچه های بی حوصلگی

 

لب که می گشایی

باغ بارانی اندوهم

لذت شکوفایی را مکرر می کند

و داغ بوسه های تو

بر سر انگشت تمام خوابهایم

خودنمایی می کند

 

تو را خواسته ام

به تکرار

و آمدن ات را تمهیدی نکرده ام

 

تنها

بیا

تنهای تنها

بیا

 

این بستر مهیا

حضور تورا نفس می کشد

دمادم

آن چشمهای سراسر عطش را

راز آتش اش با من

بسوزانم

بسوزانم

دیگر زمهریر انزوا را تاب ندارم.

                                    از: ندا. م

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:5  توسط ندا میری | 

 

بوی گل مریم امانم نمی دهد. کلید که می اندازم، بوی بهشت می زند و حتی امروز هم این عطر حضور پر برکت توست که این تاریکخانه را بشارت روشنایی می دهد.

غم بزرگ، صبوری بزرگ می خواهد و بزرگترین میراث تو، شکیبایی توست که امروز تمام زوایای خانه ات را پرکرده است و این اندوه جانکاه که حتی ثانیه ای فروکش نمی کند، در برابر لبخند شکوهمند تو می شکند. می خندی ... به این تلاش بی وقفه و باد صدای قهقهه های بلندت را در فضای مکرر زندگی می تاباند.

مادر؟؟؟ نه! تمام زندگیم ... رفیق، شفیق، حبیب، عزیز، امین ... سنگ صبور من ... سنگ صبور همه. بی شک نیمی از جهان خالی شده ... هرچه هست از توست و هرچه نیست از کمکاری من است.

"رفیق خوب روزها ... همیشه ماندگار من ... همیشه در هنوز ها ...."

این کوچه ها بوی جنازه نمی دهند ... تنها بوی جاری زندگی است ... بوی عشق ... شمیم طراوت مدام توست که دمادم افزون است.

اینکه من ایستاده ام اینسان صبور و اینگونه آرامم، تنها به حرمت نفسهای مقدسی است که در صعب ترین و غمگین ترین لحظه های حیات، تو به کالبد بی جان و دلمرده زیستن دمیده ای.

چگونه می توان به سوگ کسی نشست که هر دم شهد شادمانی را به رگ و پی وجودمان چکانده؟

وای که کلمه با تمام عظمتش در برابر تو چقدر بی رنگ است، چقدر ناتوان. از تو نوشتن نه کار من است، نه در توان قلم و نه هیچ کاغذی شکوه بلند زیستن بی تکرار تورا تاب می آورد. آنچه مانده تنها حسرتی است ... رفتن مادرم نه. حسرت از دست رفتن کسی که در میان هیاهو و جنجال اینهمه صورتک بی رنگ و بو به احیای انسان برخاسته بود.

از درد نترسیدیم، باهم. از اندوه، از گریه، از فاجعه حتی ... نترسیدیم، باهم. و من از تنهایی و این فقدان موحش نمی ترسم. این روزها آنقدر لبخند قلابی زده ام، آنقدر آغوش به دلداری دیگران گشوده ام... بغض فروخورده دارم .. "حریص امن آغوشم" و گره گشای تمام بغضهای بی تابم ... آرمیده است.

تمام دنیا!

آب من! باد من! خاک من! آتش من! .... محرم و مرهم من!

گریستن و بی تابی در پرواز تو و ترسیدن از نبودنت، رسوایی من است و من چه بی شرمم اگر به حضور جاودانه ات در این سرای ماتم زده، حتی شک کرده باشم. در این خانه نه بوی مرده می آید و نه بیرق عزا سر برآورده. شکوه نام تورا دوره می کنیم ...

هیچ چیز تغییر نکرده است و تو هنوز هم همان شاخه گل نازک مینایی که با تمام ظرافتش، جهان را بر دوش می کشد... شمارش این ثانیه های لعنتی... بازگشت تو؟ بی معناست ... تو با منی ... همیشه ... همه جا...

آن تبسم شیرین آخرین روزها  ... درد می پیچید، عطش امان نمی داد و آغوش امنت گشوده تر از همیشه بود.

چگونه می توانم جامه عزای تو را بپوشم وقتی حتی مرگ هم توان شکستن آن لبخند فاخر را نداشت. تنها می گذری و در جای جای خانه بوی یاس می پیچد.

 

"بزرگ بود و از اهالی امروز بود

و با تمام افقهای باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید.

صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود

و پلک هاش

مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد.

و دستهاش هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد.

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد

برای ما سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

و بارها دیدیم

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

ولی نشد

که روبروی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم."

 

***

 

اندوه؟ حتی شک نکنید. این غم آنقدر مقدس است که با جان و دل پذیرایی اش باید ...

حزن نبودن آنکه به بلندای تمام خاطره هاست و این احساس هیچ بدلی ندارد، هیچ جانشینی. بلندترین و عمیق ترین احساسی ست که در سراسر عمر لمسش می کنیم.

برای به وجد آمدنم، یاد آوری پلک زدنهای او کافی است. چقدر با طمانینه و آرام دقایق سرسخت زندگی را به جلالت صبوری اش آراست.

من شادمانه تر از این لحظه نزیسته ام. صیقل خوردن مدام است. این آخرین تیشه های اوست که بر وجودم می خورد و تمام نقطه های اضافی را می تراشد و پیکره ای می سازد که شاید روزی بتواند وامدار نام او باشد. او که به حق شایسته ترین وامدار نام آدمیت بود.

گلدانهای خانه مان سرشار از گل و مهربانی دوستان است که هریک به راهی و سویه ای به پر کردن جای خالی اش عزم کرده اند. این دستهای نوازش که سرشار از عطر علاقه است و بازهم تمام پنجره ها خالی است. این جای اوست تا ابد، تا همیشه.

مادرم! عزیزم! رفیقم!

تو را به گونه بتی پرستیده ام که هیچ ابراهیمی توان فرو ریختنش را نداشت.

از تو آموخته ام ... تحمل و صبر و شکیبایی را ...  از تو آموخته ام "خندیدن به وسعت دل و گریستن از سویدای جان" را. عشق را با تو آموخته ام ... از تو آموخته ام.... نشکستن را حتی در شکستن تو!

باد و بماناد سایه پر مهرت تا جاودان جاویدان بر سر در خانه کوچکی که تو از عشق و صبوری و آرامشت ساخته ای.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 13:59  توسط ندا میری | 

هوس پر کشیدن تا عمق مبارک چشمانت

و لمس انحنای پر شکوه نفسهایت

در بستر پر باران تغزل

 

تمام حوصله های جهان را در کوله پشتی هزار دوستت دارم هم که میهمانم کنی

تاب این فاصله های ناپیمودنی را نمی آورم .

 

من، تنها تکیده ترین قلب زمین را به ارث برده ام

 

دست هایت را هم که بگشایی

ارمغانی بیش از اینهمه خستگی ندارمت

 

آنسوی آبهای نیلگون

کسی فراتر از تمام این داستانها

چشمهایش را به جاده های بی بازگشت دوخته

و سهمی از من را به انتظار نشسته است .

 

از هم می گذریم

و در این عبور خاموش

نشانی از سخاوت من نیست

نشانی از بزرگی تو نیز هم .

این ساعت از آن ما نیست

و او که کلاف پیچیده این روز ها را می بافد

این دم را به نام من

به نام تو

گره نزده .

 

به بهای دروغی بلند

و به هزار بهانه نا بخشودنی

در تکرر نا مکرر این روزها

فقط و فقط آن نگاه سراسر هوس را یادگار برده ام

شهوت آغوش تو

چیزی شبیه امن ترین نقطه زندگی ام .

 

میهمانی خلاء در پیش است و

من پیچیده در حریر و دیبا

موهایم را به باد سپرده ام

این چشمهای سیاه از مداد و سرمه

را به اشک می سپارم

و کفشهای سیندرلا

که تنها، رویایی از کودکی ها ست .

شاهزاده ای نیست .

حتی اگر تمام ساعتها بایستند و به 12 نرسند،

تنهایی ام میهمانی در خور ندارد.

دیگر حتی جادو هم کدو ها را کالسکه نمی کند.

از: ندا. م

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:32  توسط ندا میری | 

هیچوقت قطعیت و پا فشاری جک نیکلسون در فیلم "The Pledge" از یادم نمی ره. "من یک قول دادم!"

 

روزهای سخت، لحظه های پر آشوب، انرژی، شارژ، شادی، لبخند، دعا، بغض بدون گریه و آه، درد دل، قلبم! موسیقی، Sorrow، مدیتیشن، تمرکز، ترانه های کوچک غربت، صندلی های خالی، زنگ موبایل، SMS، شیمی درمانی، تهوع، ضعف، بیخوابی، بالش، 1..2..3.. آبمیوه طبیعی، گرما، خ ولیعصر، ICU، رویای یک روبوت ساتریانی، "من از این دختره خوشم نمی آید"، Wish You Were Here، گل، بوی خاک، رطوبت، مالنا، درد، حافظ، ژیسلن، "چرا...؟ چرا...؟ چرا...؟" .... انرژی، لبخند، شادی ... شادی ... شادی .... مدارا

 

یک دوست روز عمل مامان، صبح خیلی زود، شاید هم شب پیشش دیر وقت یک SMS به یاد ماندنی برام زد که تک تک کلماتش به طور غریبی دوست داشتنی بودند. یک چیزی شبیه یک سبد ستاره توی آن تاریک روشن سر صبح.

 

همیشه ترجیح داده ام بزرگترین تنهایی های عالم در سخت ترین لحظه های عمر سراغم بیان. دلیلش را نمی دانم. شاید حوصله کسی را ندارم، شاید زیادی می خواهم فقط به خودم متکی باشم، شاید می ترسم بشکنم و این صدای شکستن را دور و بری ها بشنون.... شاید، شاید، شاید ... اما این بار خیلی ها بودن، کسانی که حتی فکرش را هم نمی کردم، آدمهایی که حتی فرصت نشده بود موقع رد شدن از کوچه های خلوت بی سر و صدای باریک هم دستشان را بگیرم ... حکایتم شبیه آن آسمان ابری بود که ستاره هاش بودن و دیده شدن یا نشدنشون اهمیتی نداشت.....

عزیزی برام نوشت احساس تنهایی نکن که احساس بی مصرف بودن می کنیم. از آن جمله های به یاد ماندنی که تمام دربدری ها تو می آره جلو چشمت و پودر می کنه... لبریز ... میخکوب

 

نه! این زندگی هنوز تا خلاء و بیهودگی خیلی فاصله داره ... راه درازی در پیشه، صعب، سخت، گزنده شاید، تیره و کم فروغ ... سرشار اما

 

یاد جک نیکلسون می افتم ... "من یک قول دادم!"

 

 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:5  توسط ندا میری | 

جای این نوشته، اینجا نیست. شاید اولین باره که اینقدر با کلمه ها غریبه ام و اینهمه نوشتن برام سخته. یک چیزی شبیه درد دل با خودمه و تخلیه تمام دردهایی که هستن. اما این رسالت احمقانه خود دار بودن و رعایت حال اطرافیان فرصت نمی ده حتی یک کم تو دل بی صاحابم هم گریه کنم! اینجا می تونم به جای دلقک بودن و دری وری گفتن و رقصیدن و ... با خودم خلوت کنم.

این نوشته مال هیچکس نیست. فقط یک چیزیه شبیه شکستن روزه سکوتم و اینکه حداقل اینجایی که تو نمی خوانی ، به ات بگم چقدر بزرگی، چقدر عزیزی و چقدردلم می خواهد که این وظیفه مسخره نبود و من فرصت داشتم سرم رو پاهات بگذارم و یک دل سیر گریه کنم. گریه کردن رو یادم ندادی و کم کم داره یادم میره آخرین بار، کی و کجا و چرا گریه کردم ... اون روز هیچ به این فکر نکردی که اگه تو درد داشته باشی و من بلد نباشم ضجه بزنم، این اندوه نا تمام را چکار بکنم؟ 

هیچ چیزی تغییر نکرده، تو مثل همیشه برام همون یک شاخه گل مینایی که با تمام ظرافتش تمام جهان را بر دوش داره. این ثانیه های لعنتی رو داریم با هم شماره می کنیم. اما می دونم همه چیز تموم می شه و دوباره از سر.

راستی مامان یادته وقتی 10، 11 ساله بودم می گفتی من قراره تو همه درد ها و مشکلات و غصه ها دستت رو بگیرم ؟ حالا 14، 15 سالی گذشته و من فکر می کنم تو تمام راه تو دست منو گرفتی. رو دوش ات تا اینجا منو آوردی ... و تمام درد من اینه که حتی الان هم که مثلا من بزرگ شدم و تو درد داری، باز تو داری دست منو می گیری ... پس کی نوبت منه که یک کم خودنمایی کنم که هستم، که کنارتم، که باهات می مونم؟ می دونی تو سایه بلند تو همه چیز بی رنگه، سرده، کدره، محوه! یکی پرسید چرا اینقدر مامانتو متفاوت با بقیه دوست داری؟ سوال احمقانه ایه. اما فقط برای کسی که تو رو نمی شناسه ... من فقط می دونم دوست داشتن تو هیچ ارتباطی به این نداره که مادر منی! تو اگر یک غریبه افریقایی هم بودی و من همینقدر می شناختمت، از پرستیدنت ثانیه ای کوتاه نمی آمدم.

روزهای خوبی نداری و باز این لبخند شکوهمند حتی ثانیه ای هم از لبت نمی ره، راستی اصلا بهت نمی آید اینقدر مریض باشی و اینقدر غمگین! می پرسی مگه همه چی باید به آدم بیاد؟ به چه حقی دیگران را درگیر غصه هامون کنیم، سهم مردم از تنهایی ها و شکوه های ما فقط لبخنده و لاغیر!

حتی این تومور لعنتی هم انگار حق داشته که بهترین جای این دنیا رو بخواهد. تو دل تو نشستن افتخار کوچیکی نیست، نه؟

مامان کاش نترسی، کاش کوتاه نیایی، نبض خونه ما به بودن تو می زنه و این روزها همون برگهای زرد پاییزی اند که می ریزند و از افتخار ریشه های در خاک کم نمی کنن.

دارم هذیان می گم انگار و حرفهای تو رو به خودت تحویل می دم ... اینها رو تو یادم دادی ... راستی یک خبر خوب برای تو! به منم نمی آید که اینهمه غمگین باشم ... درست مثل خودت! مهم نیست بقیه چی می گن و چی می خوان ... مهم اینه که من امتحان تو رو با نمره 20 پاس کنم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 11:31  توسط ندا میری | 

 

برای تو

که اگه موندی فقط بخاطر خودت باشه و اگه رفتی هم فقط بخاطر خودت ...

 

 

  ته دلم به خودم می گم، اگه رضا دوستم داشته باشه، یه زن دیگه براش مهم نیست... فقط بهش یه بچه می ده ... فرقی نکرده، عشقمون سر جاشه ...

  همه مسئولیتشو می اندازی رو دوش من؟ پس تو چی؟

  من؟ ... من هستم، مواظبتم، باهات می مونم، خودم دارم رضایت می دم ... پاش وایسادم

 

 ***

 

فیلم خوب زیاد دیدیم. از هر کدوم یک دیالوگ، یک سکانس، یک خاطره! هر کدوم برامون یک چیزی باقی گذاشته. با هر کدوم یک دنیای تازه را تجربه کردیم. یک سیر و سلوک 2، 3 ساعته الی بی زمان!

این وسط برای من، " لیلا " اما چیزی شبیه بهشت موعوده! هر بار دیدنش تجربه مردن و زیستن از سر! و اینکه (حتی اگه 10 سال گذشته باشه) هر روز صبحم با زمزمه "تو نسیم خوش نفسی ... من کویر خار و خسم " شروع شده و می شه و (یحتمل) خواهد شد. احساس من به "لیلا" از دوست داشتن و پسندیدن گذشته .... من به "لیلا" دچار شدم

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

         اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

چه فکر نازک غمناکی

 

  ***

 

امروز گفتی شبیه لیلا شدی. بگذار باورش نکنم. حتی از فکر کردن به  اینکه کنار "لیلا" بنشینم، چهار ستون تنم می لرزه! می دونی با "لیلا" بودن چه جراتی می خواهد، چه جسارتی و چه تحملی؟ یعنی من دارم؟

مگه قرار نشد که تنهایی ها و غصه ها و درد دلها رو با هم گز کنیم؟ اینطوری که همه سختی اش می شه مال من!

بازی لیلا رو فقط می شه رو پرده دید و نشکست! من هنوز نفهمیدم اصلا چرا و چطوری و با کی بازی کرد؟ حالا بعد ده سال فقط دلخوشی ام اینه که رضا یک روزی بالاخره بفهمه اسمش تسلیم نیست، اسمش بخاطر "لیلا" نیست، اسمش فرار و اطاعت و تقدیر و هزار و یک مزخرف دیگه نیست ...نه! اسمش اینها نیست! ... رضا یاد نگرفته بود مثل لیلا بازی کنه، همونطوری که بلد نبود مثل لیلا زندگی کنه ... تو اما بیا و بازی نکن! با خودت بازی نکن! سر بازی از آرزوهات نگذر، از خودت و رویاهات. می ترسم از اینکه چند سال بعد هوا هنوز بوی آرزوهاتو بده!

تو که بخوای، تمام قرار های ساعت 4 دنیا رو می شه کنسل کرد. تسبیح شاه مقصودتو ایندفعه خرج یکی دیگه نکن، بندازش دور دستت. تمام دنیا مال تو!

بگذر از این بازی بی برنده! ته این بازی نه لیلا هست، نه رضا، نه مادر باران ( راستی اسمش چی بود؟ می بینی اسم سیاه لشگر بازی بعد اینهمه سال یاد کسی نمی مونه) آخر این بازی همه دستها پوچه و کسی حوصله نداره دنبال گل بگرده!

 

لیلا!

 

نمی خواهم هیچ گردنبند مرواریدی گردنت بیافته...

می ترسم از خودنمایی بدل روی اصل!

 

من دوست دارم "علی سنتوری" باشی نه "لیلا" ... هانیه هم که بره ضیافتت برپاست ... مهم خود تویی که برپایی ... حتی تو چادرت ... زیر بارون، سوسیس سرخ می کنی باهم می خوریم.

 

                                                                                                 از: ندا. م

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 1:11  توسط ندا میری | 

به عزیزی که آنچنان در تاریخ مذاهب غرق است که از یاد برده خدایی را که همین نزدیکی است ..... پای آن بوته گل

 

من

آن تبری را که رسالتش شکستن چوبینه های فریب است

شکسته ام

 

به بهانه سنگین بت شکنی

 

و تمام لحظه های گلستانی ابراهیم را به شعله های اندیشیدنی مدام

به آتش کشیده ام

 

به همان بهانه سنگین بت شکنی

 

فردای من و تو

از مشرق کدام معجزه طلوع می کند؟

 

این ماشینهای گوشتی پروار از اعتقاد و چربی

 

و

عشق

عشق

عشق

مسموم

مسموم

مسموم

 

می شنوی؟

صدای خنده های خداوندم

تنت را می لرزاند

تو اما

کر

تو اما

کور

 

خدای من به خدای تو می خندد

 

بگذر

بگذر از تمام باورهای پوسیده تاریخی ات

 

و ایمان بیاور

به خداوندی که تمام تبرها و شمشیر های دو سر را در سایه بت شکنی متلاشی می کند

 

چشمهایت را

به نور عشق

عشق

عشق

که بگشایی

بی نیاز می شوی پسر مریم را

 

بیاد بیاور

مسیح را که می گرید بر فراز جهل حواریون امروز جهود فردا روز هرچه بادا باد

انجا که شفای کوردلی را در قفای شفای کور چشمی کفن کرده اند .......

                                                                      از: ندا. م

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 14:24  توسط ندا میری | 

می گذرند

این لحظه های پر تردید آغشته به تیک تاک انتظار

و نمی رسی!

ومن در هوایی آلوده به بازدم این مترسکان مکرر

کشتار دم می کنم

و تو که بازهم نمی رسی

 

مرگ

مرگ

مرگ

دیری است که سایه موهومش کابوسهای بیداری ام را سنگین کرده است

و بختک وار بدنم را زیر شکنجه های کشنده اش له می کند

وبازهم این قلب بی شرم در ضیافت پر رنج دنیا

مسابقه دم زنی می دهد و از تمام لاشه های متعفن دور و بر سبقت می گیرد ....

و این افتخار پیروزی ....

کاذب

تلخ

دروغ

 

و تو... که نمی رسی

 

آه!

این چشمها چقدر سنگین شده اند

چقدر دلم می تپد برای خوابیدن

یک خوابیدن آرام به طول فردا

فرداهایی که نمی رسند

رویا می خواهم

رویایی به طول تمام خوابها

رویای تمام چیزهایی که ندیدیم

رویای تو

تو که نیامدی

و در امتداد نیامدنت صدایی بود که لحظه های مرا در حراج تاریکی فروخت

به بهای زندگی دختری که همیشه می خندید

و تو نمی دانستی شاید

که ته ته نیامدنت عجوزه ای بخت دختران جوان را می بندد

و آنسوترک پیرمردی باور می خرد و عفونت گربه می فروشد

 

و من تمام راه ها را رفتم

دنیای  شیرین جوانی ام را از نجاست تمام باید ها و نباید های بزرگسالان عفونت پیشه

به ادرار تمام کودکان دنیا پاک کردم

و تو که نیامدی

نیامدی

نیامدی

تا در سایه نگاه خیره ام بلرزی

 

چشمهایم

آن روزها که سیاهی اش، سیاه نشده بود

دل تمام پسرهای کوچه مان را می لرزاند

 

این چشمهای خیره سر

گود

کور

                                            از: ندا. م

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:28  توسط ندا میری | 

امروز داشتم نوشته های قدیمی تر را دوره می کردم که چشمم به کاغذی افتاد که هنوز از خیسی قطره های اشکم نشان دارد ..... خاطره روزی که هماهنگ و بی پروا از خیابان شریعتی تا امامزاده طاهر گریستیم و نیمی از وجودمان را به خاک سپردیم ..... باشد که خاک از وجود متبرکش آرام گیرد .... شاید

 

بامداد بی بامداد

پای کشان و سر به آسمان

با این دلهای زخمشان جذام خشک دربدری

با بدنهایی پوشیده از خونمردگی شلاقهای نفرت انگیز اندوه

با چشمهای خیس و نگاههای دودو زنان که هزاران واژه از کتاب یاد تو را فریاد می کنند

 

حتی با چشمهای بسته هم نمی شود این چوبه داری که مرگ آرزوهایمان را صدا می زند، ندید

 

و ما که دوره می کنیم

"روز را

هنوز را "

 

" فراسوی مرزهای تنت با من وعده دیداری بده  "

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 13:1  توسط ندا میری | 

در عبور ثانیه ها

صدایی هست که مرا می خواند

می دوم، می دوم، می دوم

 



 

به تمام آرزوهایم رسیده ام

و رستگاری

سهم من از آسمان و زمین شد

و این حفره های خالی

 

چشمهایم کو؟

 

پشت سر

ردپای هزاران افسوس

 

مرا برگردانید

مرا برگردانید

من جوانی ام را جایی میان شما

گم کرده ام

 

                                      از: ندا. م

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 22:8  توسط ندا میری | 

صدای تنفس درخت ها و بیابان

وتغزل چشم نواز باران و شقایق های وحشی

کادر بسته ام

شاتر می زنم

و

جای تو که میان تمام تصویر هایم خالی ست ......

                                  از : ندا. م

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:13  توسط ندا میری | 
در این تعادل نا متعادل

هر صبح چشمهایم را می گشایم

و هر شب پلکهایم را بهم می فشارم

تمام خوابهایم گریخته اند

و در انتهای تمام این روزها

دختری با لباس صورتی

میان گندم زارها

آرمیده است .....

 

زردی مطلق فضا را برایت شکستم

و رنگ ها رسیدند.....

 

چشم که گشودی

من ماندم و یک پیراهن صورتی

و گندم زاری که حتی آسمان تک رنگی اش را نمی شکند....

                                             از: ندا. م

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 23:7  توسط ندا میری | 

ایهام و استعاره نیست

این بیداد تاریکی

 

تمام پنجره ها را هم که بگشایی

این بختک ظلمت را هیچ بسم اللهی نمی راند

خسوف تمام است

و سگهای همسایه که مدام وق می زنند

زمین لرزه ای  ویرانگر هم که برسد

سکوت مبهم آجرها را

تکانی نمی دهد

 

و تنها هراس من این است

که انتهای این پارسایی مدام

جز بهشت دروغین باوری خیالی نباشد......

                                                   از: ندا. م

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 20:27  توسط ندا میری | 

تمام حرام ها را هم که حلال کنیم

به اعجاز هزاران "قبلت"

بازهم سهم من نخواهی شد

 

حتی اگر هر شبم به یمن حضورتو

خیس خیس باشد

 

اگرهم به لطف تمام صیغه ها و

به استناد تمام امضاها

هر شب

هر روز

هر لحظه

مال من باشی

بازهم سهم من نخواهی بود 

 

و تمام درد من این است.....

                                    از: ندا. م

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:0  توسط ندا میری | 

با من به آن نقطه اوج بیا

 

تا در بلندترین ارتفاع شهوتم

از حضیض اینهمه همخوابگی مکرر بی طراوت برهانمت

 

عشق نیست

 

این خواهش مدام

که در من می جوشد و تنها

در خاک تن تو جوانه خواهد زد

 

چیزی میان حس و هوس

 

آشنا نیست

با من

آشنا نیست

 

از تمام خطوط قرمز که بگذریم

شکوفایی خیس این ابهام غریبه را

جشن می گیرم

 

تورا خواسته ام

 

رغمارغم هر آنچه نداری

و بی هیچ عنایتی

به هر آنچه که داری

 

تو را

خالی خالی

از تمام قاعده ها که بشویمت

 

تورا خواسته ام

در بی بدیل ترین لحظه های بی پروایی ام

 

با من به آن خانه خلوت

که در آستانه رویا ساخته ام

بیا

به ضیافت خمارشکنی که بنشینیم

رخوت این ماههای ریاضت را

در آغوش تو به خاک می سپارم

                                     از: ندا. م

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 16:57  توسط ندا میری | 

 

پا برهنه بیا

تا ته تمام خوابها را هم که بگردیم

تازه آغاز راه است..........

 

شاید اگر از رفتن و مردن و فراموشی نترسیم

چند ساعتی فرصت گزمه رفتن باشد .....

و خاک بازی البته ....

 

و فردایی که دوباره

روز را

هنوز را

آغاز می کنیم ..........

                            از: ندا. م

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 0:4  توسط ندا میری | 

 

خسته تر از آنم

که راه های پیش رو را تجربه کنم

و تمام پلهای پشت سر که شکسته اند ......

 

ایستاده ام

بر فراز هزاران شاید

 

گریزی نیست

از این عقربه ها که بر مدار تکرار می چرخند و

این همه بی حوصلگی را مکرر می کنند

 

نطفه باران هزار سوالم

آبستن هزار تردید

 

نه سال هم که بگذرد

تا مرز انفجار می روم

هیچ زایشی نیست .....

و اگر هم باشد

اینهمه کودک معلول، عقب مانده، بی نام .....

حرامزاده شاید ....

 

لیز می خورم

زمین خیس است ....

و هیچ امیدی به سقط اینهمه جنین ندارم.....

                                                             از: ندا. م

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:41  توسط ندا میری | 

 

 خون بازی" را دیدم .

و این نوشته که کمی گیج است تحت تاثیر لحظه های بلند "سیما" ست، برای تمام مادرانی که عشق همه چیزشان را ربوده است.....

 

 

دیشب مادری را دیده ام

میان خواب و بیداری

که دستهایش چروکیده بود و البته گوشه چشمهایش

 

هر روز هزاران مادر را می بینم

که دستهایشان چروکیده است و البته گوشه چشمهایشان

 

با من اما

ارزوی هیچ کودکی نیست

و البته ظرفیت اینهمه عشق

 

بی چون و چرا

تورا به گونه بتی پرستیده ام

که هیچ ابراهیمی توان فروریختنش را نداشت .....

 

                                                            از: ندا. م

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 9:19  توسط ندا میری | 

آن چشمهای بی پروا

و من که عریانم

 

من از این برهنگی

نمی رنجم

نمی ترسم .........

از: ندا.م

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:32  توسط ندا میری | 

کاغذها همه بی خط

و این خودکار که نفسهای اخر را

کج می کشد...

و اینهمه شعر که می تراود

و این دل دل که تمامی ندارد

 

امضا می کنی؟

پای تمام این نگاره های کج را

امضا می کنی؟

 

من تمام راه ها را بیراه رفته ام...............

از: ندا. م

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:32  توسط ندا میری | 

گفته بودی

که خدا می آید

گفته بودی

که صبح می رسد، آفتاب می دمد

 

گفته بودی

شعر می خوانیم

خستگی در می کنیم

 

گفته بودی

ستاره ها می درخشند

آسمان کویر دیدنی است

ماه را به نظاره می نشینیم

نسیم می وزد

خنکایی بر دردهایمان می شود

 

گفته بودی

باران می زند

قدم می زنیم

خیس می شویم

 

نگفته بودی

این شب تاریک را بی هیچ روزنه ای باید برویم

نگفته بودی

راه دور است و پاهای من ناتوان

 

گفته بودی

درخت سیبی هست

همین نزدیکی ها

 

نگفته بودی

دستهای من کوتاه است

گفته بودی

نردبان تمام اوج گرفتن هایم می شوی

نگفته بودی

نردبان از زیر پاهایم می لغزد

بارها بارها

 

این تنهایی مدام

این آشفتگی

 این شوریدگی دائم

نیامدی

صبح نرسید، افتاب ندمید

 

شعر خواندم ....... تنها

خسته تر شدم

ستاره ها درخشیدند

و آسمان کویر و مهتاب را به نظاره ننشستیم

نسیم می وزد

بی خنکای مرهمی

درد های من از سوز سرما سر باز کرده اند

 

باران می بارد

و من پشت پنجره

می ترسم

از خیس شدن می ترسم

 

و درخت سیب که همین نزدیکی هاست

دستهای من کوتاه و

نردبانی نیست ............

 

و صدای پای خدا نمی آید

هنوز هم.........

 

از: ندا.م

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:31  توسط ندا میری | 
در کران بی کران تردیدهایم

نشسته ای

بی حرفی

بی نگاهی

بی لبخندی حتی

و این سکوت موحش

هرگز مرا از خواستنت

سخت و بیحساب خواستنت

باز نیاورده است....

                                        از: ندا.م

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:49  توسط ندا میری | 

 

 

نمی شکند

این بغض دیرپا و من در افسوس و دریغ نفسی بلند تا دوباره و دوباره تورا به درون کشم

لبریز و تشنه تر از دیروز

 

آشنا نیست

دیگر چشمهایت آشنا نیست و گاه تورا غریبه ای می پندارم که در این شکوه بی پایان و مطلق، خلوت شکوهمندم را به لرزه ای ناهنگام تکان می دهد

دیگر عاشقانه نیست و این نقشهای بر صورت که با من غریبه اند و من در زیر لایه های این غرور خالص مدفون گشته ام.

 

این من، غریبه است و غریبانه ترین صورتک ها را بر چهره دارد....

 

هنوز هم می شناسی ام؟

مرا که تمام شکوه خاطرات بلند با تو بودن را به خاک سپرده ام

و امروز سبک تراز همیشه، همچون یک گودال تهی، بی انتها

شاید ژرف تر، شاید عمیق، اما خالی خالی خالی

دیروز رفته است و امروز از من و تو، تنها چند نقاب مضحک بازاری باقی ست

و آن قله رفیع دوستت دارم که فرو ریخته است و تنها یک تپه از نمک بجاست، پوک، شورو ناخالص

 

گذشته ها!

دریغ که باز نمی گردند

و من تورا در این غروب پیاپی و هرروزه بارها بخشیده ام...

و امروز می دانم

هرگز از یاد نخواهم برد که خلوص را از تمام لحظه های من تو دزدیدی .... و این تفاله مسموم که با موجودیتی ناقص حتی یادبود های دیروزها را لجن مال می کند.

 

دیگر هیچ چیز باقی نیست و تو در تلاشی  بیهوده به جبران برخاسته ای

و من می دانم هرگز آنگونه خالصانه خواستنت در قلب، ذهن و روح مهمان نخواهد شد.

 

                                                                         از: ندا.م

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:46  توسط ندا میری | 

من می روم

نه دور نه دیر

می روم تا خاطرات تورا در کوچه باغهای جاودانگی به خاک بسپارم

می خواهم بهترین ها را در هیاتی همیشه شکوفا در ژرفنای خسته و خاموش قلب تازه کنم، پاک و خجسته و مانا

و پوسته های بی حاصل اندوه را

که دیری ست اعماق جان را خراش می زنند

به آتش خواهم کشید

 

دوستت دارم، دوستت دارم و ترکت می کنم

و این عشق را از لعنت و سرزنش رها

 

من دختری بودم با آرزوهای سپید

از جنس تور و پولک

شبیه دامنهای پف دار و تاجهای بدل

من می روم

و آرزوهایم را به باد

اشکهایم را به خاک می سپارم

و تنهای تنها، بوی جاودان حضورت را در لابلای خاطرات بزرگ با تو بودن کوله بار می کنم

 

دوستت دارم

دوستت دارم و همین روزها خواهم رفت

تنها حضور معطرت بر شاخه های بهار نارنج همیشگی ست

 

دستهایم خالی ست

دستهایم خالی ست

و هیچ نشانی بایسته از این وفاداری دایم در میانه ندارند

بپذیر تنها این چشمهای مه زده را

که از غبارهای زندگی اینگونه زلال بسوی تو بازگشته اند

مملو از تمام دوستت دارم ها

دیگر هیچ ندارم

هیچ از آنچه تورا شایسته باشد

تنها بپذیر

روزها گذشتند و از این خواستن پراندوه نکاست

تورا عاشقانه سرودم

اینک می روم و تورا در میان بادهای دودلی و تردید به خاک می سپارم

شاید روزی دستهای توانمند زنی از اعماق این سیاهی خالص بیرونت کشاند و به روشنایی مهر مهمانت کند

 

خواستی که با تو بمانم در حضور اینهمه باران

خواستی که با تو بخوانم شعر بلند اقاقی های عاشق را

امروز من می روم

و تو با تمام اگر و اما و شاید ها تنها می مانی

تنها بیاد بیاور

آنچه را که در لحظه های ارغوانی همخوابگی نفس می زد

عشقی توامان در جسم و روح

بی تکرار ترین

در این جهان مکرر .................

                                                       از: ندا. م

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:17  توسط ندا میری | 
من اگر جای حوا بودم
هر روز هزاران بار گندم را می چیدم
تا عشق مجازات تمام لحظه هایمان باشد.

                                                       از: ندا. م

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 1:34  توسط ندا میری | 

 

 صدای تو می پیچد

در ژرف ترین گوشه های این دل باران زده، خشک و تهی

 

باغ بر می خیزد

و درختان به تماشایت صف آرایی می کنند

 

نیستی

و من در تمام لحظه های مکرر بی تو

با تو بودن را در بستر رویاهای شبانه ام تورق می کنم

 

خسته ام

خسته ام

خسته ام

 

و هربار آوای شکوهمند چشمانت

در این هیاهوی بی سکوت

به زندگی می کشاندم

 

و این امید عبث

که در بستر لاله و اقاقی

به ضیافت بوسه بنشینیم

 

مرا در آغوش بگیر

 

من لبالب از شهوت تو سرریزم

 

من تا ژرفنای وجود بوسه های تو را

در شبهای بی تو

          تجربه کرده ام

 

مرا ببوس

که این وهن مبتذل را به یکباره بشکنم

 

مرا ببوس

تا بلندترین قله های هوس را

به باران نجیب ترین هماغوشی های عاشقانه بیارایم

 

این من

این زن

 

که دیری ست

با شعر و شور و لبخند

غریبه است....

 

مرا میهمان ان لحظه های دلپذیر کن

تا جاودانگی را قدم بزنیم

 

کوله بار خستگی هایت

با من

 

گریه های بی اشک

بغضهای بی فریاد

دردهای بی صدایت را

با من قسمت کن

تا تاج ترانه و شوریدگی

بر سر نهم

و

سفر بی تردید همسرایی را آغاز کنم......

 

از: ندا. م

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 16:50  توسط ندا میری | 

 

 این ضیافت دروغ

و این میهمانان پرشور

که به نقابی از جنس دوستت دارم آراسته اند...

 

تشنه ام

و طعم شور اینهمه عشق، اینهمه رنگ

لبهای خشکم را جز آزاری نیست

 

تو غرق این بوسه باران نقش و صورتک و تصویر

از لحظه های خالی ام

چون وزشی کوتاه می گذری ....

 

هوا گرم است و

این عطش بی پایان

و آب و خنکا

دور      دور      دور

 

و این دستها که زجر جستجو را

بارها به تکرار دوره کرده است...

خالی خالی

هنوز هم

 

و رویاهای شبانه ام

که نم باران تو را بر پیشانی دارد

خیس خیس

 

آفتاب می دمد

و این طلیعه

که بشارتی روشنش نمی کند

و مرا از تماشایی ترین تصویر های هستی

به تاریک روشن روز

مهمان می کند.........

 

در خواب دیده ام

تورا

بارها

که می آیی

و این آمدنت

و این انتظار آمدنت

خیال

وهم

بی پایان                  بی پایان

 

و تو

هنوز مهمان 

هر شب، هر روز، هر ساعت، هر لحظه

و این توهم

بی آنکه رنگ واقعیت پذیرد

تنها سرخوشی ساعتهای من شده است

و تو که

نمی آیی

نمی آیی

نمی آیی   

 

از: ندا.م

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 16:49  توسط ندا میری | 

چقدر حرف بر گلوست

و چقدر اندوه در دل

خدایم

من این هزارساله اندوه زده را

به جفای کدامین پرواز ندیده

مجازات می کنی؟؟؟

 

                                       از: ندا. م

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 9:53  توسط ندا میری | 
کوچه ها در تپش اندوه

همصدای بادهای تردید

و روبروی من

تا نهایت آینه ها

 دیوار.......

پای لنگی و کوتاه دستی

و تو بر بلندای آسمان

همنشین خورشید

آینه ای در دست

انعکاس تورا بر دیوارهای عفونت زده

ورکود مبهم آجرها

بازتابی که می رود شکوه بی پایان آسمان را میهمان زمین کند.

دستهای من می لرزد

و تصویر تو بر آینه...

گمت می کنم

همیشه پیش از آنکه

تیرگی دیوارها بشکند.

                                              از: ندا.م

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:39  توسط ندا میری | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
داوری آن سوی در نشسته است
بی ردای شوم قاضیان
ذاتش درایت و انصاف
هیات اش زمان
و خاطره ات تا جاودان جاویدان
در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد

نوشته های پیشین
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
خلوتکده
یادداشت هایی از دیگران
من و جشنواره و علی سنتوری
فقط غر می زنم!
پیوندها
احمد شاملو - 1
احمد شاملو - 2
فروغ فرخزاد
آوای آزاد
اعتماد
تحریر
... و تهران خواب بود!
جایی دنبالم نگرد...
دازاین
پای پیاده
فتو گرافیک
21 گرم
سینمای ایران
شعر و ادب
تجسم کن، دگرگون کن، الهام بخش
سینمای ایران و جهان
روزنوشت های امیر قادری
ساتیار امامی
کادر ... فوکوس ... شاتر (فوتوبلاگ من)
نیروانا
زاینده رود
شبیه تو
کافه تیتر
روزنوشت های شادی طلوعی
روزنوشت های وحید قادری
روزنوشت های آرزو فراهانی
روزنوشت های نیما حسنی نسب
روزنوشت های نوید غضنفری
میعاد در لجن
مهر هفتم
شیدایان
کولی ها، کنار آتش (لیلی نیکو نظر)
لانگ شات
بهاره رهنما
خسرو نقیبی
ماه کولی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان