![]() |
![]() |
|
|
A man sat alone. Drenched deep in sadness, and all the animals drew near to him and said: "we do not like to see you so sad. Ask us for whatever you wish and you shall have it." The man said: "I want to have good sight." The vulture replied: "you shall have mine." The man said: "I want to be strong." The jaguar said: "you shall be strong like me." Then the man said: "I long to know the secrets of the earth." The serpent replied: "I will show them to you" And so it went with all animals, and when the man had all the gifts that they could give, he left. Then the owl said to the other animals:" now the man knows much and is able to do many things. Suddenly I am afraid." The deer said: "the man has all that he needs. Now his sadness will stop?" But the owl replied: "no. I saw a hole in the man, deep like a hunger, he will never fill. It's what makes him sad and what makes him want. He will go on taking and taking until one day the world will say: "I am no more and I have nothing to give." |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 9:22 توسط ندا میری |
|
|
قاف حرف آخر عشق است آنجا که نام کوچک من آغاز می شود .... از: زنده یاد قیصر امین پور
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 12:57 توسط ندا میری |
|
|
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود توان دوست داشتن و دوست داشته شدن توان شنفتن توان دیدن و گفتن توان اندهگین و شادمان شدن توان خندیدن به وسعت دل، توان گریستن از سویدای جان توان گردن به غرور بر افراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی توان جلیل به دوش بردن بار امانت و توان غمناک تحمل تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی عریان انسان دشواری وظیفه است برگرفته از مجموعه "در آستانه" از: بامداد خسته |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:20 توسط ندا میری |
|
|
وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست ، نگفتم : عزیزم این کار را نکن . نگفتم : برگرد و یکبار دیگر به من فرصت بده . وقتی پرسید دوستش دارم یا نه، ر ویم را برگردانم. حالا او رفته ، ومن تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم . نگفتم : عزیزم ، متاسفم ، چون منهم مقصربودم . نگفتم : اختلاف ها را کنار بگذاریم ،چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است . گفتم : اگر راهت را انتخاب کرده ای من آن را سد نخواهم کرد . حالا او رفته ، و من تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم . او را در آغوش نگرفتم و اشکهایش را پاک نکردم نگفتم : اگر تو نباشی زندگی ام بی معنی خواهد بود فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد . اما ، حالا ، تنها کاری که می کنم گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم . نگفتم بارانی ات را در آر ..... قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم . نگفتم : جاده بیرون خانه طولانی و بی انتهاست . گفتم : خدا نگهدار ،موفق باشی ،خدا به همراهت . او رفت ... و مراتنها گذاشت تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم . شل سیلوراستاین |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 23:28 توسط ندا میری |
|
|
When I see u, I disappoint of poem. As I think about your beauty, my tongue will be frizzed and words will be hectic. Kill my thirst Be less beautiful Then I will be a poet Be common, Make up, Wear colorful clothes, Be pregnant, Have baby, As like as all women, Let me placate with words….
ترجمه انگلیسی - برگرفته از اشعار نزار قبانی |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 9:6 توسط ندا میری |
|
|
دموکراسی ؟
آری.... حتما". اما با زنی دیوانه چون من چه می کنی که پیاپی به دیکتاتوری عشق تو رای می دهد؟! از: غادة السمان |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:10 توسط ندا میری |
|
|
شاید در کنار پنجره ات بنشینی و عابران را نظاره کنی .
و آنگاه شاید راهبه ای را ببینی که در دست راست تو گام می زند و زن بدکاره ای را ببینی که در دست چپ تو گام میزند. و شاید در سادگی خویش بگویی چقدر این یکی شریف است و آن دیگری وضیع.... و اگر چشمانت را ببندی و گوش فرادهی صدایی را خواهی شنید که در اثیر زمزمه می کند: "یکی مرا در دعا می جوید و دیگری در رنج و در روح هریک سایبانی برای روحم وجود دارد"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:49 توسط ندا میری |
|
|
It hurt when I lost of the men I fell in love with. Now, though, I am convinced that no one loses anyone, because no one owns anyone. That is the true experience of freedom: having the most important thing in the world withoiut owning it. from: "Eleven Minutes" Written by: Paulo Coelho |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:10 توسط ندا میری |
|
|
آنگاه که انسانی دروغ می گوید
بخشی از جهان را به قتل می رساند اینها مرگهای کمرنگی هستند که انسانها به اشتباه زندگی می خوانند نمی توانم این همه را تحمل کنم و بیش از این شاهد باشم که قلمرو رستگاری نمی تواند من را به خانه ببرد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 17:1 توسط ندا میری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
داوری آن سوی در نشسته است
بی ردای شوم قاضیان ذاتش درایت و انصاف هیات اش زمان و خاطره ات تا جاودان جاویدان در گذرگاه ادوار داوری خواهد شد |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
خلوتکده یادداشت هایی از دیگران من و جشنواره و علی سنتوری فقط غر می زنم! |
|
RSS
|